January 21, 2009

...تمام ِ من...تمام ِ تو...وقتی که خوب تمامت کردم


گرمی ِدستانت را از من و خیالت دریغ کردی

خودم چراغ را خاموش کردم... خودم دو دستت را روی گوشهایت
گذاشتم... خودم سنگ را روی چشمان ِ بازت گذاشتم... خودم مشت
مشت خاک سرد را روی سنگ ریختم...و خیالت گل مریم را روی خاک
گذاشت
.
.
گرمی ِدستانت رااز خاک دریغ نکردی... گرمی ِدستانت، مریم ر
ا
پژمرد....من و خیالت را هم
.
.
...پنجره ها را محکم بستم...پرده ها را خیالت کشید...چراغ را
من خاموش کردم یا خیال تو؟
.
.
.................
بهمن 83

No comments:

Post a Comment