January 24, 2009

برای امروز که نه دیروزی داشته ایم و نه فردایی


.کسی ایستاده میان ِدو هیچ مرا مدام به خود می خواند
...و من فکر می کنم چقدر این دست ها آشناست
کسی ایستاده میان ِدو هیچ
با چشمانی تاریک
و من فکر می کنم آخر ِدنیاست اینجا...اینجا میان ِدو
.هیچ
.اسب ِسپیدی در کار نیست
.کسی چشمانش برق نمی زند
جاذبه ای ارسطووار مرا مدام به کسی می خواند که در
.تاریک ِ میان ِدو هیچ ایستاده
.مثل ِهمیشه ی زندگی ام می ترسم
.نه از تاریک و نه حتی از هیچ
.از لحن نگاهی که نمی بینمش حتی
.از حس ِصدایی که نمی لرزد
و من
عاشقانه می پندارم تمام ِحرف هایی را
که روزمره تر است از
.هوا سرد است
.پرستوها کوچ نکرده اند هنوز
من
.مات ِنگاهی که در تاریکی ِمیان ِدو هیچ مرا غرق می کند
.دیگر مقاومت نمی کنم
چیزی مرا به سوی تاریکی می کشد
چیزی که از جنس ِامروز نیست ... چیزی از دیروز که
،مدام تکرارش کرده ام
مبادا که مثل ِبهاری که هرگز نخواهد آمد از حافظه ی
.درخت ها پاک شود
من
اینجا
...ایستاده ام
...مقلوب
...مغلوب
مغلوب ِکسی که ایستاده میان ِدو هیچ...و مرا عجیب به
.خود می خواند

No comments:

Post a Comment