.بی رحمانه فراموش کردی
کجای آن چشم ها...آن نگاه ها گذاشته بودی بی رحمیت را؟
کجا بود که ندیدم آن شب؟
باران را دیدم
و گردن آویزت که برق میزد... به جبران ِِ نگاه خالی که انتقام جویانه به
...ما می کردی... نه به من... انتقام می گرفتی ... از ما
...بی آنکه بگویی....بی آنکه بدانیم
.خودت را از ما گرفتی ... خودت را که پر بود از تمام چیزهای خوب
...خودت را تمام کردی
آن شب ولی انگار...گردن آویزت بود یا چشم هایت...باران بود یا
...مستی ِ کلماتی موزون که آهنگ زنگ دارشان را می خندیدی
.انتقام جویانه می خندیدی....خنده ای که بو نمی داد
...چه کرده بودی با خودت که چشم هایت بی نگاه فریاد می زدند
...چه کردی آن شب با من که رفتم که تمام شوم
،رفتم که نباشم با تو یی که از ما گرفته بودیَش
.با تویی که بود ولی نبود
.تلخ بود مثل قهوه های داغ در کافه های کنار خیابان
باز بگویم باران؟
...تا کی بگویم باران که نمی دانی با من چه کرد
گناه ِ باران بود...نه من
.من تنها آمده بودم تنهایی ام را با تو باشم
.چه می دانستم باران ِ بی چتر تو را از من می شوید
چه می دانستم که سردت که می شود...هاااا می کنی تمام ِ شعرهای
...عاشقانه را
.چه می دانستم که شعر که می خوانی باید ببندم چشم هایم را
.چه می دانستم که نگاه خالی کرده ات چقدر از بی کسی هایم پر است
...گناه ِ باران بود
باز بگویم باران؟
چه فرق می کند به حال ِ غربت من و تنهایی ِ انتقام جویانه ی شلوغ
تو...که من اینجا مدام بگویم باران... و تو آنجا مدام تلخ باشی...خالی باشی...نباشی
چه فرق می کند که غربت دست هایت دهان ِ شکلک ِ روی شیشه ی
بخار کرده را خندان کند یا بمیراند مرا در این بی کسی ها...در این
...غربت ِ انتقام جویانه
چه فایده که مدام بگویم باران...باران...باران
چه فایده که مدام اشک هایم را پاک کنم که مبادا کسی بداند که دست هایم
،می لرزید آن شبی که هااا می کردی
...می خندیدی
...انتقام جویانه
می خندیدم...که مبادا بدانی دست هایم می لرزد...می خندیدم که مبادا
دریغ کنی لحظه ها را از من
که نه به حق
.برای من بودند
برای من بودی
،نه به حق
.که باران تو را برایم آورده بود
و داشت می شست تو را
،که تمام شوی
.که نداشته باشمت
...که نگاه خالیت را حتی
تو
از من
از ما
.انتقام می گرفتی
دریغ می کردی
خودت را
مبادا که بدانیم
کسی بود
روزی
جایی
.که دلت لرزیده بود
آاااااه ه ه ه ... که چقدر دلم برای نگاه خالیت...خنده های بی بو...
...دست های سرد
...چقدر دلم برای بارانی که خیست می کرد...لک زده
برای تو که برای من بودی
نه به حق
نه برای همیشه
یرای لحظه هایی
که کسی
در تاریکی
...غمت را آواز می خواند
کجای آن چشم ها...آن نگاه ها گذاشته بودی بی رحمیت را؟
کجا بود که ندیدم آن شب؟
باران را دیدم
و گردن آویزت که برق میزد... به جبران ِِ نگاه خالی که انتقام جویانه به
...ما می کردی... نه به من... انتقام می گرفتی ... از ما
...بی آنکه بگویی....بی آنکه بدانیم
.خودت را از ما گرفتی ... خودت را که پر بود از تمام چیزهای خوب
...خودت را تمام کردی
آن شب ولی انگار...گردن آویزت بود یا چشم هایت...باران بود یا
...مستی ِ کلماتی موزون که آهنگ زنگ دارشان را می خندیدی
.انتقام جویانه می خندیدی....خنده ای که بو نمی داد
...چه کرده بودی با خودت که چشم هایت بی نگاه فریاد می زدند
...چه کردی آن شب با من که رفتم که تمام شوم
،رفتم که نباشم با تو یی که از ما گرفته بودیَش
.با تویی که بود ولی نبود
.تلخ بود مثل قهوه های داغ در کافه های کنار خیابان
باز بگویم باران؟
...تا کی بگویم باران که نمی دانی با من چه کرد
گناه ِ باران بود...نه من
.من تنها آمده بودم تنهایی ام را با تو باشم
.چه می دانستم باران ِ بی چتر تو را از من می شوید
چه می دانستم که سردت که می شود...هاااا می کنی تمام ِ شعرهای
...عاشقانه را
.چه می دانستم که شعر که می خوانی باید ببندم چشم هایم را
.چه می دانستم که نگاه خالی کرده ات چقدر از بی کسی هایم پر است
...گناه ِ باران بود
باز بگویم باران؟
چه فرق می کند به حال ِ غربت من و تنهایی ِ انتقام جویانه ی شلوغ
تو...که من اینجا مدام بگویم باران... و تو آنجا مدام تلخ باشی...خالی باشی...نباشی
چه فرق می کند که غربت دست هایت دهان ِ شکلک ِ روی شیشه ی
بخار کرده را خندان کند یا بمیراند مرا در این بی کسی ها...در این
...غربت ِ انتقام جویانه
چه فایده که مدام بگویم باران...باران...باران
چه فایده که مدام اشک هایم را پاک کنم که مبادا کسی بداند که دست هایم
،می لرزید آن شبی که هااا می کردی
...می خندیدی
...انتقام جویانه
می خندیدم...که مبادا بدانی دست هایم می لرزد...می خندیدم که مبادا
دریغ کنی لحظه ها را از من
که نه به حق
.برای من بودند
برای من بودی
،نه به حق
.که باران تو را برایم آورده بود
و داشت می شست تو را
،که تمام شوی
.که نداشته باشمت
...که نگاه خالیت را حتی
تو
از من
از ما
.انتقام می گرفتی
دریغ می کردی
خودت را
مبادا که بدانیم
کسی بود
روزی
جایی
.که دلت لرزیده بود
آاااااه ه ه ه ... که چقدر دلم برای نگاه خالیت...خنده های بی بو...
...دست های سرد
...چقدر دلم برای بارانی که خیست می کرد...لک زده
برای تو که برای من بودی
نه به حق
نه برای همیشه
یرای لحظه هایی
که کسی
در تاریکی
...غمت را آواز می خواند

No comments:
Post a Comment