January 21, 2009

...با من از سایه نگو...خورشید ِ فردا مال ِ ماست


...کسی انگار زندگی ام را رنگ می کند
.و من احمقانه فکر می کردم کار ِ پاییز است
.همه چیز دوباره آغاز می شود
.من باز در ابتدای این دایره ایستاده ام
چرا نمی فهمم که نباید دور بزنم این حماقت های عاشقانه را؟
نمی دانم چرا پاییز می شوم...زمستان می شوم...بهار و تابستان که تمام
می شود...چرا من باز پاییز می شوم؟
...گفته بودم می ترسم
.کسی دل نداده بود
.گفته بودم دانه ای نمی روید...برگی می افتد از درخت
.نشنیده بود کسی
،هرچه خواستم بگویم که پاییز دارد با من چه می کند
.گفتی بگذارش برای زمستان
خواستم نشنوم
.که بشنوی
:گفتی
next season baby
به خیالت درخت ها را می شود بیدار کرد؟
یا باز بهاری می آید و اردی بهشت های شیراز؟
...گفته بودم می ترسم

No comments:

Post a Comment