
دیگر یاد گرفته ام که از خودم بپرسم تا کی ؟
در ابتدای هر خوشبختی
در انتهای هر رویای واقعی
درست وسط همه ی روزهای خوب
مدام از خودم می پرسم تا کی
......
من هیچ گاه به آدم ها کاری نداشته ام که تابع ِ زمان باشند یا نباشند
ولی برای تو مدام گفته بودم...نه؟
در این دادگاه ِ همیشه بی تو
کدام گناهت را عَلم کنم که دلم به حال ِ خودم و خوشبختی های پوچ ِ زودگذرم نسوزد؟
کدام غمم را گریه کنم که نگاهت پر از ترحم نشود و پشت نکنم به خیالی
در ابتدای هر خوشبختی
در انتهای هر رویای واقعی
درست وسط همه ی روزهای خوب
مدام از خودم می پرسم تا کی
......
من هیچ گاه به آدم ها کاری نداشته ام که تابع ِ زمان باشند یا نباشند
ولی برای تو مدام گفته بودم...نه؟
در این دادگاه ِ همیشه بی تو
کدام گناهت را عَلم کنم که دلم به حال ِ خودم و خوشبختی های پوچ ِ زودگذرم نسوزد؟
کدام غمم را گریه کنم که نگاهت پر از ترحم نشود و پشت نکنم به خیالی
...که دیگر حرف هم نمی زند و من برای نگاه هایش بی تابم هنوز
کجا بروم بگویم که من از تمام ِ دنیا تنها دو چشم می خواستم
...که تماشایم کنند
بروم کجا فریاد بزنم که من
...از خوشبختی
...از خوشبختی
...از همه ی حس های خوب
.می ترسم
تو چه می دانی که حتی برگشتنت را آرزو نمی کنم
من ِ بی آرزو
من ِ بی رویا
...من و خیالی که حالش این روزها از منم بدتر است انگار
تو چه می دانی
تو چه می فهمی
که حافظ را هم کلافه کرده ام
...با این نیت های مدام ِ بی فالم
من از حافظ هم فرار می کنم
می ترسم از خط خط ِ غزل های خوشبختی اش
که برای من
فقط بوی دوری می دهند
بوی آرزوهای دست نیافتی
بوی شادی های زودگذر
بوی بغض های تا همیشه
بوی ناممکن
بوی تو
تو چه می دانی که حتی برگشتنت را آرزو نمی کنم
من ِ بی آرزو
من ِ بی رویا
...من و خیالی که حالش این روزها از منم بدتر است انگار
تو چه می دانی
تو چه می فهمی
که حافظ را هم کلافه کرده ام
...با این نیت های مدام ِ بی فالم
من از حافظ هم فرار می کنم
می ترسم از خط خط ِ غزل های خوشبختی اش
که برای من
فقط بوی دوری می دهند
بوی آرزوهای دست نیافتی
بوی شادی های زودگذر
بوی بغض های تا همیشه
بوی ناممکن
بوی تو
No comments:
Post a Comment