January 30, 2009

Expiry date...


قاشق رو آروم آروم می گردوندی تو فنجون...شیر ِ سفید آروم کرم
.می شد و قهوه ی سیاه رو هم با خودش رنگ می کرد
...قاشق رو دوبار زدی به لبه ی فنجون
...!گفتی...ببینمت؟
...سرم رو آوردم بالا
.اخم کردی
.گفتی...باز که چشماتو پر کردی از غمی که گوشامو کر می کنه
باز نگاهمو از داغی ِ چشمات گرفتم و زل زدم به آکواریوم ِ پر از
.ماهی...برگشتی نگاش کردی
گفتم...این ماهی ها همون ماهی هان؟ ماهی های ِ آکواریوم عمرشون
چقدره؟
!گفتی...از یه سال بیشتره
ولی اینا اون ماهی ها نیستن...شاید عوضشون کردن...عمر ِ دوست"
"داشتن ِ ماهی ِ توی آکواریومت چقدره؟
...جواب که ندادی نگات کردم...فنجون رو آوردی پایین
ظرف ِ شیشه ای مربع پر از دونه های قهوه رو برداشتم و آوردم جلو
...صورتم
"این چرا دیگه بو نمی ده؟"
"...شاید هنوز همون دونه های قهوه توشه"
"ولی اونا بوی سیگار می دادن"
...خندیدی
...نگات کردم
...دلم واسه این خنده ها چقدر تنگ شده بود
گفتی ... تو چرا با چشمات نمی خندی؟
...گفتم...کاش...کاش زندگی انقدر با من بی رحم نبود
...فنجونت رو محکم گذاشتی رو میز
...تکیه دادم به پشتی ِ صندلی
"چرا یادم نمی آد که ترک بود یا فرانسه؟...یا هیچکدوم اصلا؟"
...گفتی ... چی؟
...گفتم... شکر هم ریختی توش؟
دستت رفت سمت ظرف شکر...گفتم..نه..نه...زمستون باید قهوه ت رو
...تلخ بخوری
گفتی... زمستون؟
..."بهمن ِ اون سال...همه ی روزهاشو یه لباس پوشیدم"
سرت رو انداختی پایین...اخم کرده بودی باز؟
...خم شدم جلو...آرنج هامو گذاشتم رو میز...صورتمو تو دستام گرفتم
.یه کسی انگار تو سرم یه چیزو می کوبید رو یه چیز ِ دیگه
بنگ...بنگ...بنگ
نفسمو دادم بیرون
بلند شدم
کیفم رو که خواستم بردارم گرفت به ظرف شکر و انداختش رو زمین
...همه دونه های سفیدش پخش شدن
.پسر صاحب ِ کافه دوید سمتم
"چیزی نیست...الان جمعش می کنم"
ظرف شکررو برداشت با در و قاشق چوبی توش... بلند شد بذارتشون
...رو میز
"قهوه تونم که نخوردین"
دستش رفت سمت ِ فنجون ِ پر ِ قهوه ی تلخ ِ کرمی
"ترک بود یا فرانسه؟" -

No comments:

Post a Comment