این حس ِ گنگ ِ ناکامیوقتی به سراغم آمد
.که ردّ ِ نگاهت را گم کردم
...نه به ماه
...نه به آب
...نه به برگ های رقصان زیر آفتاب صبح بهاری
نه به دختری که از پنجره هر شب
به بیرون خم می شد
...تا خالی کند خودش را از خیال تو
...نه
...نه
...دیگر نگاه نمی کنی
ردّ ِ نگاه تو این روزها
...با من نیست
که به هر چه نگاه می کنم
...پر از خالی ِ نگاه تو ست
چشمانت را بسته ای ارمی؟
یا نگاهت را می دزدی
از تمام این دنیای کوچکمان؟
...دنیای خیال و آینه
دنیای دست های افسانه ای
که هیچ گاه افسانه شان را
.تمام نکردند
دنیای ماه و آب و آفتاب
و دختری که هرشب
خم می شد روی بام خوشبختی
.تا خالی کند خیال های زودباور را
نگاه نمی کنی
.که همه چیز انقدر سرد است
چشمانت را بسته ای ارمی؟
که این همه دنیای من
خالی از داغ ِ نگاه ِ توست؟
This comment has been removed by the author.
ReplyDelete