February 1, 2009

...تو را شاید دیر آرزو کردم


.کسی به انتطار ِ سی سالگی ام ثانیه ها را می شمارد انگار
بی آنکه بداند
.من از سی سالگی می ترسم
مثل ِ بیست سالگی
.که پایان ِ اعتماد بود به آدم ها
من از سی سالگی می ترسم که آنقدر بوی تلخ ِ قهوه می دهد
و تنهایی
...و کتاب
...آرام تر بشمار
.من از سی سالگی می ترسم

1 comment:

  1. به تو که می رسیدم همیشه می گفتم
    این خانه قشنگ است
    ولی خانه ی من نیست
    دیر آرزو کردم تو را ارمی
    خیلی دیر
    آنقدر دیر
    که لونای بی آرزویت را
    در خانه ای که خانه نیست ولی برای اوست
    برای خود ِ خودش
    گذاشتی و
    رفتی
    که من
    ...برگشتنت را حتی
    !ارمی
    من جرات ِ آرزو کردن ندارم
    می فهمی؟

    ReplyDelete