February 25, 2009

دوباره از ته ِ سکوت...دل ِ مرا صدا بزن


.چند روز است که مغزم سکوت کرده
مثل چشمه ی خشک شده ای زل می زند مدام به من که بالای سرش
.نشسته ام و هنوز نمرده عزایش را می گیرم
جوری نگاهم می کند که انگار دلش می سوزد برایم که نمی توانم حتی
...بنویسم سکوتش را
اما خیالم مثل خواب های بعد از ظهر راحت است که توقع ِ بیش از
...این نشستن و نگاه کردن ندارد از من

No comments:

Post a Comment