February 21, 2009

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من…تو را می سپارم به مینای مهتاب


این روزها به جای بلند فکر کردن، بلند بلند حرف می زنم. صدایم که
می خورد به دیوارها...بر که می گردد از خودم می پرسم...این خود ِ منم؟
تو چه کردی با من که نمی شناسم دیگر خودم را...چه رفته برمن که
...می روم که تمام شوم... می روم نباشم بی تو
می روم که تو بمانی با زمینی که به اندازه ی همه ی صفحه های شطرنجت باشد... می روم که به خاطر نیاوری ماه همیشه از آن بالا
...نگاهت می کرد... آن بالا... ماه ِ تو ارمی ...ماه ِ تو روی زمین نبود
حالا ولی همه چیز روی کاغذهای لعنتی معنی می شوند... من... تو... همین کاغذهای لعنتی حساب کرده بودند برایت که ماه ِ شب های تو چقدر
...باید بگردد دور ِ زمین ِ شطرنج هایت... تا برسد به من
...من اما از تمام دنیا ارمی... دو چشم می خواستم... که تماشایم کنند
من اما
از تمام ِ دنیای لعنتی تان
تنها دو چشم می خواستم
و تو
...آن دو را به بهترین نحو داشتی

No comments:

Post a Comment