February 4, 2009

... آن ساقی ِ شکّر لب ِ سرمست


...گفتی واااای ی ی ... خیلی تشنمه
...دستات رو گذاشتی کنار ِ هم...آوردیشون جلوم
...آب
.صدای ریخته شدنش رو تو دستات دوست داشتم خیلی
...گفتی وااای...چقدر سرده
...خندیدم
گفتی می دونستی من تا حالا با دستام آب نخوردم؟
سرم رو انداختم پایین...جلو پاهات چند تا قطره بود...قطره ها همدیگرو
...پیدا می کردن... به هم که می رسیدن
...گفتی... نگاه کن... وقتی آب تو دستمه کف ِ دستم چه شکلی می شه
نگاه کردم..انگشتات رو محکم چسبونده بودی به هم... هی می رفت
...پایین... پایین تر... رسیده بود به انگشت وسطی
...گفتی داشتنش خیلی خوشمزه تره از خوردنش
.به چشمام نگاه کردی
...انگشت ِ دوم
...گفتی ردّ پای خیسش وقتی یه نسیم ِ کوچولو می آد... خنک می شه
...خنک تر از خودش وقتی که هست
.یه برکه ی کوچولو انگشت کوچیکه رو هم رد کرد
...گفتی دست ِ آدما
گفتم تو مگه تشنه ت نبوووود؟ خیلی؟
.دستات رو بردی جلو دهنت
...یه کمی که خم شون کردی بالا
...! چیلیک

.قطره آخرم بقیه قطره ها رو پیدا کرد

No comments:

Post a Comment