February 16, 2009

...دلربایی همه آن است که عاشق بکشند


...نمی خواهم که برگردی
.برگشتن فعلی ست که برای فاعلی به کار می رود که روزی جایی بوده
.تو هیچ گاه وقتی که من خواستمت جایی که می خواستمت نبودی
...پس برنگرد ارمی
بگذار دستور ِ زبان فارسی ام مثل دستورهای زندگی ام درست و
دست نخورده بماند. بگذار شعرهایم عاشقانه بماند. بگذار هنوز هم بگویم
...هرچه بیشتر بی توام...بیشتر با توام انگار
من از تو جز نبودن های مکرّرت چیزی به یاد نمی آورم. پس بگذار
تصویر ِ ندیده ات مدام محو و محوتر شود تا مثل دیشب و پری شب و
شب ِ پیش از آن، باز از خودم بپرسم...چشم های تو چه رنگی بودند؟
بگذار دلم را خوش کنم به آینه ها که هنوز بوی نگاه های تو را
.می دهند
...بگذار بنویسم برای تو ارمی
.برای تو که پایان نداری
.پایان داشتن مستلزم آغاز است
تو کجا آغاز شدی که حالا بخواهی تمام شوی یا تمامت کنم؟
...نه ارمی
...نه
.مرثیه نمی گویم
من رفتنت را باور نکرده ام ارمی
...که هنوز با منی
،در این لحظه های پر از نیاز
تو صدای مرا می شنوی که می خوانمت
به نامی
.که هیچ کس تورا پیش از این نخوانده
...صدایت که می کنم
...برکه می گردی
.چشم هایت پر است از نگاهی که همیشه با من است
...صدایت که می کنم
...بر که می گردی
....

1 comment: