February 9, 2009

...زهر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد


به زمین و زمان بد و بیراه که می گویم
.دلم بدجوری خنک می شود
برای دلی که می سوزد این روزها
زمین و زمان مثل ِ قطره آبی
.بخار می شود
.تنها یک چیز می ماند
.که نامش را نمی دانم حتی
...نمی توانم صدایش کنم حتی
...چه بخوانم حسی را که آتش می زند ولی نمی ماند؟
.خنک می شود ولی نمی ماند
...نمی گذارد بخوابم شب ها و زندگی کنم روزها
..."حالا تو هی بیا اینجا بنشین و بگو "عادت
من هم بگویم "عادت" و دلم خوش باشد
که دلت خوش است این روزها
به عادتی که می سوزاند
آتش می زند
! ولی نمی ماند

No comments:

Post a Comment