
به شانه ام زدی"
تا تنهاییم را تکانده باشی
به چه دل خوش کرده ای؟
"تکاندن ِ برف از شانه ی آدم برفی؟
برای تمام ِ روزهای خوب می نویسم... برای تمام ِ چیزهایی که یادم
دادی... برای قلموی هزار رنگم که نه دنیای بی رنگ ِ تو را رنگ
کرد ... نه رویاهای خودم را... برای کسی که دوست بود حتی وقتی
نبود... برای بزرگی و دریایی ِ دل ِ تو... برای تک تک ِ موج های
خزری که برای من حالا یادآور نام ِ وطن است... وطنی که بی من این
...روزها می رود تا نو کند سالش را
...برای تو می نویسم
.که اسفندهای دوست داشتنی ِ مرا برای آمدنت انتخاب کردی
...که یادم دادی آبی باشم مثل ِ سهراب
برای بغض صدای پرستویی
.که همه جا با من است
...برای فروغ
...فروغ که گفت
همه می دانند که من و تو"
از آن روزنه ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند...همه می ترسند
اما من وتو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
"....
.
.
.
...برای تو می نویسم
.که اسفندهای دوست داشتنی ِ مرا برای آمدنت انتخاب کردی
...که یادم دادی آبی باشم مثل ِ سهراب
برای بغض صدای پرستویی
.که همه جا با من است
...برای فروغ
...فروغ که گفت
همه می دانند که من و تو"
از آن روزنه ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند...همه می ترسند
اما من وتو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
"....
.
.
.
هرجا هستی
...خوب باش
...خیلی خوب
No comments:
Post a Comment