
آخرش همین می شود. همیشه آخرش همین است. با تو که لج می کنم
می روم خودم را غرق می کنم در روزمرگی. در روزمرگی که غرق
می کنم خودم را تو هم لج می کنی و نمی آیی. من هم آینه ها را نگاه
نمی کنم حتی. شیشه های مغازه ها تند تند از کنارم می گذرند بی آنکه به
خودم زحمت بدهم و ببینم تنهاست هنوز؟
روی یکی از این کاناپه های ساب* که ولو می شوم و این کباب ترکی ِ تند
روی یکی از این کاناپه های ساب* که ولو می شوم و این کباب ترکی ِ تند
را تند تند می خورم، نمی آیی رو به رویم بنشینی که بپرسی "پرسید چقدر
کباب بشه؟" که بعد با هم به "ام"** ِ روی پرچمش بخندیم. من هم اصلا
رو به رویم را نگاه نمی کنم. البت اگر نرفته باشم رو به روی کسی نشسته
باشم که جدیداها عاشق این سوال ِ مسخره ی "می تونم اینجا بشینم؟" شده ام. تو که نیامده ای روی کاناپه ی رو به رویی بنشینی... مثل ِ من که
ولو نمی شوی... روی لبه ی کاناپه می نشینی...آرنج هایت را می گذاری
روی زانوهایت و دست هایت را گره می زنی توی هم... مثل همیشه که
انگار می خواهی سوال مهمی بپرسی و جوری وانمود می کنی که برای
من هم باید مهم باشد... به چشم هایت نگاه می کنم اگر برای بی قیدی ِ همیشگی ام سرزنشم نکنی حتی بلند نمی شوم صاف بنشینم روی این
کاناپه که من همیشه دو نفره اش را انتخاب می کنم و تو تک نفره اش را و نمی دانم کدام احمقی همیشه یکی از این ها را رو به روی یکی از آنها
می گذارد. احمق هایی که همه جای دنیا هستند...هم توی سالن انتظار مطب چشم پزشکی در تهران هم توی ساب در آلبرتا... تو که نمی آیی
روی کاناپه تک نفره بنشینی... من هم رویم را کرده ام آنور و به برفی نگاه می کنم که انگار دلش نمی آید روی زمین بنشیند...مدام چرخ
...می خورد توی این هوای منفی 18... مدام چرخ می خورد
.........
SUB (Student Union Building)*
M**
No comments:
Post a Comment