January 27, 2009

چشمش به راه ِ من است؟ یا چشم ِ من است و راه؟


در هر شهر
و در هر آرایشی
همیشه منم که در یک نگاه
به جایت می آورم
چه در تی شرت و شلوار جین
وقتی برای تاکسی
دست بالا می بری
چه در پیراهن پشت باز پر ستاره
وقتی در نور لوسترها می درخشی و
کمرگاهت بوی تانگو می دهد
زن دارچین پوستی هم
که شبی مه آلود در لاهور
برای یک خاک انداز آتش و
مشتی نمک دریایی
به در خانه ام آمد
کسی جز تو نبود
فانوسی که شعله ی لرزانش
چهره ات را تا گریبان روشن کرد
سال ها پشت آن پنجره
پت پت کنان می سوخت
و سرسرای آن خانه هرگز
.از خیال لخت خلخالهایت خالی نشد
…..
بادبان شکسته
وقتی پهلو گرفتم
در یکی از خوابهای تعبیر شده ی هزار و یک شب
تو نو عروس تاجری دمشقی بودی
و مرواریدهای درخشانم به یک نگاه تو
خرمهره شدند دربرابر چشمانم
و کشتی باد پیمایم دیگر
تخته پاره ای بیش نبود
…..
چه رهگذر ماه منظر کوچه های سمرقند
چه ساقی شمشاد قد میخانه ای در نیشابور
یا در پیشبند سپیدی
پشت پیشخان نوشخانه ای در لندن
سر ِ صحبت را
هر کجا و هرچه بوده ای
همیشه من بازکرده ام
ونیمه شبان تنها
با زیبایی دردناک تو
.به خانه رفته ام
…..
از دیدارهای مکررمان اما
تو هیچ به یاد نداری
فقط قیافه ام هربار
در نظرت کمی آشناست
!همین؟

No comments:

Post a Comment