January 24, 2009

برای شهری که شب هایش بارانی ست...بی من


.چه راحت فراموش کردی
.چه راحت فراموش کردم
...گویی نبوده ایم روزی جایی
.جایی که آسمان می گریست
.و من به بی چتری ِ تو می خندیدم
.تو به خنده ی من
.گویی ما در خواب ِ کسی بودیم
در رویای نیمه شب ِ پاییز ِ دختری تنها
.که رویاهایش را قاب می کرد
...گویی نبودیم جایی
نمی گویم بودیم
.تو هم نمی گویی
.مثل ِ رازی سر به مهر فرو می رویم در زمینی که تشنه ی ماست
.نمی گویم
!تو هم نگو
...نگو که بی چتر شعر می خواندی
...نمی گویم که بی چتر پر شدم از صدای پرستویی
.نگو که نمی دویدیم حتی
.نمی گویم که گذاشتیم باران خیسمان کند
.نگو که می لرزیدم
.نمی گویم که آن شب برای اولین و آخرین بار نگاهم کردی
...نگو که گرم شدم
...نمی گویم که گرم شدم...سوختم...تمام شدم در شب هایی که می آمدند
...سرد
...خیس
...بی تو

No comments:

Post a Comment