January 25, 2009

...دستت رو بده به من

!فخری مامان! بگو امروز تو یوتیوب چی پیدا کردم! صیاد ِ افتخاری
چرا وقتی صدات کردم نیومدی گوش بدی پس؟
مامان؟ هموز تو ماشین صیاد گوش می دی؟
.یادت نرفته که کی کاستش رو واست گرفته
.یادت نرفته که من صبح ها بی بغل پا می شم
یادت نرفته که وقتی می گم فخری مامان...هیچکی نمی گه جانم؟
...یادت نرفته که وقتی می گم بیا
.هیچکی نمی آد تو تختم پیشونیم رو ببوسه
.هیچکی صبح های جمعه نمی آد پشتم رو بماله تو خواب که بیدار شم
.مامان...دلم واست تنگ شده
!نه
...نه
...گریه نمی کنم
...فخری مامان
ساعت 2:30 که از جلو شریف رد می شی...موبایلت رو نگاه می کنی؟
...مامان جونم
.یه عالمه تعریف کردنی هست که به خدا پای تلفن نمی شه گفت
...یه عالمه بغل هست که می خوام
...یه عالمه گریه دارم
...بوت رو می خوام مامان
.دست هات که عین ِ دست های منه
...بغلت رو می خوام
.مامان...من زود بزرگ شدم
.من کم گریه کردم
یادته بچه که بودم هیچ وقت تو خیابون بغلم نمی کردی؟
یادته مجبورم می کردی تخم مرغ ِ خام بخورم؟
یادته کتاب ِ مادر ِ یک دقیقه ای رو زودتر از تو خونده بودم؟
...نه
...نه نمی خوام اشک هام رو پاک کنی
...بذار حرف بزنم
...مامان
مامان دیدی تو روزایی که منو می خوای پیشت نیستم؟
مامان چه دلت خوش بود که به آرزوت رسیدی و خدا اولین بچه بهت
...دختر داده
...مامان من دختر ِ بدی بودم
.هیچ وقت اونی که می خواستی نبودم
.همیشه مدرسه بهت زنگ می زد که بیا این دخترت مورد ِ انضباطی داره
.همیشه تو مهد از کلاس می نداختنم بیرون
...من دختر ِ بدی بودم
.یادته چقدر بهم گفتی این کار رو نکن...گفتم خودم می فهمم
یادته تو بدترین شب های عمرم...نصفه شب ها می اومدی تو اتاقم و
...می نشستی نگام می کردی، خودم رو می زدم به خواب
مامان...وقتی می اومدی بوسم کنی...خیسی ِ بالش رو می فهمیدی؟
مامان فوت ِ عزیز یادته؟
.یادته بهم می گفتی گریه نکن عزیز دوست نداشت گریه کنی
...مامان یادته همیشه می گفتی دو دقیقه به رفتن نیا بپرس چی بپوشم
مامان هنوز بلد نیستم چی رو باید با آب ِ گرم بشورم...چی رو با آب ِ سرد
.مامان هنوز همکارت اگه منو ببینه می گه دخترت رو لوس کردی
...فخری مامان
.دلم واسه چشمات تنگ شده
.تو فرودگاه نگات نکردم
...نمی خواستم چشمات خیس یادم بمونه
...نه
...نه
...اشکام رو پاک نکن
...مامان
....منو ببخش
.من دختر ِ بدی بودم
.منو ببخش که تحقق ِ آرزوهات نبودم
.منو ببخش که این روزها کنارت نیستم
.منو ببخش که جمعه صبح ها قر می زدم که چرا زود بیدارم می کنی
.منو ببخش که هیچ وقت تختم رو مرتب نمی کردم
...منو ببخش که همیشه همه ی حقیقت رو می گفتم
...حقیقتی که همیشه تلخ بود
.همیشه اون چیزی نبود که می خواستی بشنوی
...مامان
.دیشب شیما بوی هالووین می داد
...مامان دلم
...دلم خیلی واست تنگه

.
.
.
http://uk.youtube.com/watch?v=ylhFjC_brQY&feature=related

No comments:

Post a Comment