January 25, 2009

حرمت نگه دار دلم... گلم، کاین اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است

من حسود بودم. همه ی زندگی ام حسود بودم. به هر چیز ِ با ربط و
.بی ربطی به من حسود بودم
حالا...بعد از این همه روز...این همه ماه...چگونه کجا تو را ببینم که
.بگویم مرا ببخش...به خاطر ِ همه ی بداخلاقی های ناشی از حسادتم
.مرا ببخش که دردت را می فهمیدم ولی به روی خودم نمی آوردم
...می فهمیدم و می گفتم...شعر که می گویی کسی باید لایقش باشد
.می فهمیدم و می گفتم...هه...اشتباه رفته ای
...حالا که اینجا...تنها بی تو و آن صدای همیشه غمگینت مانده ام
حالا که نه تنها نگاه...دست ها...خنده ها...که صدایت را هم از من
...دریغ کرده ای
...حالا چگونه و کجا بگویم که مرا ببخش
.ببخش که حرمت ِ آن صدای همیشه لرزان را نادیده گرفتم
...حرمت ِ چشم هایی که آرزو داشتم نگاهم که می کنند، ببینند مرا
،ببخش که حرمت ِ نادیده گرفته می گفتم...باید لایق ِ شعر ِ تو
.عشق ِ تو باشد
حالا ما
هرکدام یک گوشه ی دنیا
تو بیزار از من
از حسادتم
از ندانسته ها
از نگفته ها
...از چرا هایی که نپرسیدی
من اینجا
...تنها
غمگین از حرف هایی که نزدم
ستایش هایی که نکردم
آاااه هایی که نکشیدم
...دست هایی که نگرفتم به رسم ِ دوستی که بفشارم غم ِ سردت را
...فقط حسودانه...انتقام جویانه...لجوجانه...احمقانه گفتم
"...شعر که می گویی...باید لایقش باشد"

No comments:

Post a Comment