دوازده ساله بودم که خواب خدا را دیدم. خواب دیدم جلوی درب چوبی یک خانه ایستادهام. کلون را زدم به در. چیزی/کسی آمد در را باز کرد و راهنماییم کرد داخل حیاط. بی آنکه چیزی بگوید میدانستم که خودش است. خودِ خدا. شبیه یک آدم بود توی نقاشیها. آدمی که با مداد طلایی دورش را کشیده باشی. دور و برش هم یک کمی از خردههای این طلایی روی هوا معلق بود. راه که میرفت از وسطش میتوانستی آنورش را ببینی. فقط دور داشت. حرف نمیزد ولی نگاهم میکرد. مرا از یک دالان که دو طرفش درخت بود رد کرد. شاخههای درختها وسط به هم رسیده بودند و کل دالان را سایه کرده بودند. بعدش یک تخت بود که رویش فرش قرمزی پهن بود. نشستم روی تخت. ازم پرسید چیزی میخورم. نپرسید ولی فهمیدم که پرسیده. منم چیزی نگفتم ولی احتمالا فهمید که دلم میخواهد چیزی بخورم. بعد همانطور که جلویم (شبیه چمباتمه) نشسته بود بی آنکه جایی برود دستش را دراز کرد و کاسهی چوبیای گذاشت جلویم که تویش انگورهای دانه درشت سبزرنگ بود. از انگورها چشم برداشتم و نگاهش کردم. میدانستم که دارد لبخند میزند. امیدوار بودم که نشنود صدای مغزم را که "من انگور دوست ندارم خب"!ء
فردایش توی مدرسه کل کلاس را بررسی کردم که برای چه کسی می توانم تعریف کنم که من خواب خدا را دیدهام؟ یادم نیست برای چند نفر گفتمش ولی هیچکس خیلی خوابم را و خدایم را جدی نگرفت. خودم هم کم کم گذاشتمش در گنجهی خوابهای قدیمی و درش را بستم. از آن خواب فقط نگاهش را نگه داشتم. نگاهی که از وسط یک دایرهی دورطلاییِ بیچشم به من بود. نگاهی که همه چیز را میفهمید بی آنکه بگویی. همه چیز را جز اینکه انگور آنقدرها هم میوهی جذابی برای بهشتش نیست.ء
چند روز است یک انیمهی ژاپنی را شروع کردهام به اسم "کیمیاگر تمام-فلزی". موضوع اصلی قصه که اینجا و آنجا هم تکرار میشود ماجرای کیمیاگرانیست که "حقیقت" را دیدهاند. "حقیقت"ی که این کیمیاگران یک بار در یک لحظهی حساس دیدهاندش تصویر پایین است. این لحظات حساس معمولا وقتیست که این کیمیاگران به یک تابوی بزرگ دست زدهاند و سعی داشتهاند چیزی را خلق کنند که در دنیای کمیاگری ممنوع است. در این لحظات وارد دنیای عجیبی میشوند و این "حقیقت" با آنها حرف میزند. اولین باری که در طول انیمه این حقیقت را میبینیم شخصیت اصلی که یک کیمیاگر نوجوان است از این موجود میپرسد تو کی هستی؟ موجود جواب میدهد: من حقیقت، خدا، جهان یا هرآنچه که تو بهش معتقدی هستم و بعد میخندد. ء

No comments:
Post a Comment