March 11, 2015

ماجراهای آقای پ و آقای ط

یک چیزی راجع به پ گفتی. برگشتم و گفتم تروخدا پ را از من نگیر. پ تنها کسی ست که می توانم راجع به تو باهاش حرف بزنم. خندیدی. پ دوست قدیمی تو از زمان مدرسه است که حالا آمده و در شهری نزدیک ما زندگی می کند. در همین مدت کم که از اروپا آمده و این نزدیکی ما لانه کرده چند آخر هفته را باهم بوده ایم. سه نفری. خانه ی ما یا خانه ی پ. راستش را گفتم. پ تنها کسی ست که من می نشینم روبرویش و برایش از تو حرف می زنم. حرف هایی که به کس دیگری نمی توانم بزنم با نمی خواهم بزنم یا حالا هرچه. تا قبل از اینکه پ بیاید این نزدیکی فکر می کردم خُب زندگی اینطوری ست. یک حرف هایی را باید توی دلت نگه داری و گاهی برای خودت قرقره کنی و بخندی یا اخم کنی. ولی از وقتی با پ معاشرت کرده ام خوشحالم. دو نفری به تو می خندیم. به عادت هایت، به اخلاق های خاصت که هردو ادعا می کنیم خیلی خوب می شناسیمشان. اوایل با پ رقابت خاصی داشتیم در اثبات اینکه کداممان تو را بهتر و بیشتر می شناسیم. و هر کداممان خاطره ای و قصه ای را رو می کردیم که فکر می کردیم آس ِ پیک است و بازی تمام می شود و یک نفر می کشد کنار. کم کم ولی موضعمان عوض شد. رفتیم توی یک تیم و مقابل تو بازی کردیم. اینطوری لذتش هم بیشتر شد. راستش اولین باری که پ را دیدیم قبل از آنکه کشف کنم آدمی وارد دنیایمان شده که تو را، آن تویی را که من می شناسم، می شناسد، قبل از همه ی این ها غرق بودم در تویی که پیش پ بودی. آنطور که جلوی پ بودی، با پ بودی هیچ وقت ندیده بودمت. آن طور که پ را دست می انداختی، تکه های سنگین بارش می کردی، یا به سیگار کشیدن و فست فود خوردنش گیر می دادی. آنروز که اولین بار پ را از نزدیک دیدیم بعد از چهار سال یک جور دیگری دوباره عاشقت شدم.ء

برای همین است که آن شب جلوی تلویزییون با آن لحن و صدا گفتم تروخدا پ را از من نگیر.ء

No comments:

Post a Comment