یک حسهایی هم هست که کلی زور زدهای چپاندهایشان در جعبهای و درش را محکم چسب زدهای و بعد آن ته تههای مغزت گم و گورشان کردهای. بعد یکهو بعد از پنج سال، هفت سال، ده سال با یک حرف، یک خواب، یک بو، یک صحنه ی یک سریال آب دوغ خیاری یا اصلا با دیدن یک عابر که سر به زیر از کنارت رد می شود، یکهو انگار جعبهی به آن گندگی از آسمان می افتد روی سرت. درش باز می شود و همه ی آن چیزهایی که یادت رفته بود که چپاندهای توی آن جعبه، پخش و پلا می شوند دور و برت. تو مات آن وسط ایستادهای. سرت از درد ِ ضربه گیج می رود و دلت از آن همه خاطره و حس آشوب است. هیچ کاری نمی کنی. همانطور آنقدر آن وسط می ایستی تا اسفند بیاید و برود و همه ی این چیزها را بشوید و ببرد. آنقدر می ایستی تا اردی بهشت دوست داشتنی بیاید و محکم بغلت کند و بگوید چیزی نیست دختر...درهای این دنیا همیشه بر همین یک پاشنه نمی چرخند.
No comments:
Post a Comment