:پرستار گاز استریل آخر را می گذارد و شروع می کند چسب زدن. همانطور که چسب می زند می گوید
.همونطور که دکتر بهتون گفت باید خیلی مواظب این زخم باشین. برای اینکه عفونت نکنه بخیه ها رو با فاصله زدن -
باید مدام روی این باندها رو چک کنین و هر وقت که لکه ی خون دیدین پانسمان رو عوض کنین. اگه خودتون نمی تونین هر درمونگاهی که برین براتون انجام میدن. اگه خواستین خودتون پانسمان رو عوض کنین حواستون باشه که سُرُم استریل رو جوری بریزین که کل زخم و
.اطرافش شسته بشه
چسب آخر را میزند و با انگشت رویش فشار میدهد. درد شدیدی از ساق پا بالا می آید. بلند می شوم. تای شلوار را باز می کنم و روی پانسمان را می پوشانم. پاچه ی شلوار جین نوام قاچ بزرگی خورده. فکر می کنم باید بیندازمش دور. تک عصای آلمینیومی را می گیرم
.زیر بغلم و لنگ لنگان به سمت در میروم. شاید هم پاچه ها را بریدم و شلوارکوتاهش کردم
.همونطور که دکتر بهتون گفت باید خیلی مواظب این زخم باشین. برای اینکه عفونت نکنه بخیه ها رو با فاصله زدن -
باید مدام روی این باندها رو چک کنین و هر وقت که لکه ی خون دیدین پانسمان رو عوض کنین. اگه خودتون نمی تونین هر درمونگاهی که برین براتون انجام میدن. اگه خواستین خودتون پانسمان رو عوض کنین حواستون باشه که سُرُم استریل رو جوری بریزین که کل زخم و
.اطرافش شسته بشه
چسب آخر را میزند و با انگشت رویش فشار میدهد. درد شدیدی از ساق پا بالا می آید. بلند می شوم. تای شلوار را باز می کنم و روی پانسمان را می پوشانم. پاچه ی شلوار جین نوام قاچ بزرگی خورده. فکر می کنم باید بیندازمش دور. تک عصای آلمینیومی را می گیرم
.زیر بغلم و لنگ لنگان به سمت در میروم. شاید هم پاچه ها را بریدم و شلوارکوتاهش کردم
****
شب اول
دراز کشیده ام روی تخت. چشمانم را بسته ام و دارم سعی می کنم جای زخم را تصور کنم. هفت تا بخیه. با فاصله. قطره های خون را می بینم که از لای بخیه ها بیرون می زنند. اولش قطره ها کوچکند و قرمز روشن. بعد کم کم سرعت بیرون ریختنشان کم می شود و تیره می شوند. آنقدر تیره که یکی دوتای آخری به سیاهی می زنند. چشمانم را باز می کنم. می نشینم. انگار طنابی را توی بدنم کار گذاشته باشند که یک سرش را بسته اند به استخوان ساق پا و آن سرش را جایی توی شکمم گره زده اند. هر تکانی که می خورم یک نفر دو طرف طناب را
.محکم می کشد
می نشینم. پاچه ی شلوار ِ راحتی را می زنم بالا. پانسمان هنوز تمیز است. کیسه ی نایلونی سفید پُراز گاز استریل و قیچی و چسب و سُرُم روی پاتختی ست. خودم را تصور می کنم که پای راستم را از زانو تا کرده ام و خم شده ام روی ساق و دو دستی مشغول عوض کردن پانسمانم. آن بالا گوشه ی سقف ایستاده ام و دارم خودم را نگاه می کنم که سُرُم را می چکاند روی زخم. از همان جا که هستم می شمارم. درست است. هفت تا. سُرُم با خون قاطی می شود، می چکد روی ملافه. خودم دست پاچه می شود و یک مشت گاز استریل را باهم برمیدارد
و می گیرد زیر زخم. همانطور خم روی خودم زل زده ام به فاصله ی باز ِ بین بخیه ها. قطره های خون ِ کمرنگ از لای بخیه ها می چکند
.بیرون و از لای موهای ساق می خزند و می رسند به گاز استریل ِ مچاله در دستم. بعد آرام آرام میروند لای تار و پود ِ گاز
****
روز دوم
پشت میز جلسه نشسته ام. مدیر بازاریابی دارد ایده های جدیدش برای تبلیغات را ارائه میدهد. با نگاه نمودار پیش بینی ِ افزایش فروش در دو سال ِ آینده را دنبال می کنم. خط قرمز از خط آبی جدا می شود و با شیب بیشتری بالا می رود. در صندلی ام جابجا می شوم. انتهای خط قرمز رسیده به دایره ی کوچکی. میزان فروش در دوسال آینده. نگاهم روی دایره می ایستد. دایره بزرگ می شود. بزرگتر می شود. حالا
دایره های کوچکتری از کنارش بیرون می زنند. دایره های کوچک همدیگر را پیدا می کنند و دایره های بزرگ کل نمودار را می پوشانند.ء
.بلند می شوم
****
.روز پنجم
حالا بدون عصا هم می توانم راه بروم. هر بار که پای راستم را زمین می گذارم احساس می کنم چند قطره خون ِ رقیق شُره می کند پایین.ء
.این است که هرچند قدم یک بار می ایستم و داخل ساق راست را چک می کنم. نه هنوز پس نداده. راه می افتم
****
.روز ششم
پرستار چسب ها را تند تند از پوست جدا می کند و بعد همه ی گازها را یکجا برمیدارد و می اندازد توی سطل کوچک روی چرخ پانسمان. لکه ی زرد بزرگی روی آخرین گاز لم داده. نگاهم را از لکه ی زرد برمیدارم و زل می زنم به مهتابی های درمانگاه. دکتر نگاه سریعی به
:پایم می اندازد
خوبه. امروز بخیه ها رو می کشیم. به نظر زخمتون خوب جوش خورده. با این حال ظرف چند روز آینده مدام ساق پاتون رو -
.چک کنین اگر دیدین دورش قرمز شد یا داغ شد یا احساس کردین تب دارین زود خودتون رو برسون به اورژانس
****
در جلسه دوره ای شرکت نشسته ایم. معاون مدیرعامل یقه ی پیراهنش را مرتب می کند. ابروهایش درهم است. دارد گزارش شش ماه ی گذشته را با پیش بینی ها مقایسه می کند. هر عددی که از دهانش خارج می شود را تند تند یادداشت می کنم. با دست راست کراواتش را جابجا می کند. امروز کراواتش مشکی ست. مشکی با خط های اریب قرمز. صندلی ام را عقب می دهم. پای راستم را آرام می آورم بالا، با دست زیر مچش را می گیرم ومی گذارمش روی زانوی چپ. طناب می لرزد. گره ی کراوات شل می شود. دایره های کوچک همدیگر را
.پیدا می کنند و می خزند روی موهای ساق و از تار و پود شلوار مشکی آرام آرام بالا می آیند
شب اول
دراز کشیده ام روی تخت. چشمانم را بسته ام و دارم سعی می کنم جای زخم را تصور کنم. هفت تا بخیه. با فاصله. قطره های خون را می بینم که از لای بخیه ها بیرون می زنند. اولش قطره ها کوچکند و قرمز روشن. بعد کم کم سرعت بیرون ریختنشان کم می شود و تیره می شوند. آنقدر تیره که یکی دوتای آخری به سیاهی می زنند. چشمانم را باز می کنم. می نشینم. انگار طنابی را توی بدنم کار گذاشته باشند که یک سرش را بسته اند به استخوان ساق پا و آن سرش را جایی توی شکمم گره زده اند. هر تکانی که می خورم یک نفر دو طرف طناب را
.محکم می کشد
می نشینم. پاچه ی شلوار ِ راحتی را می زنم بالا. پانسمان هنوز تمیز است. کیسه ی نایلونی سفید پُراز گاز استریل و قیچی و چسب و سُرُم روی پاتختی ست. خودم را تصور می کنم که پای راستم را از زانو تا کرده ام و خم شده ام روی ساق و دو دستی مشغول عوض کردن پانسمانم. آن بالا گوشه ی سقف ایستاده ام و دارم خودم را نگاه می کنم که سُرُم را می چکاند روی زخم. از همان جا که هستم می شمارم. درست است. هفت تا. سُرُم با خون قاطی می شود، می چکد روی ملافه. خودم دست پاچه می شود و یک مشت گاز استریل را باهم برمیدارد
و می گیرد زیر زخم. همانطور خم روی خودم زل زده ام به فاصله ی باز ِ بین بخیه ها. قطره های خون ِ کمرنگ از لای بخیه ها می چکند
.بیرون و از لای موهای ساق می خزند و می رسند به گاز استریل ِ مچاله در دستم. بعد آرام آرام میروند لای تار و پود ِ گاز
****
روز دوم
پشت میز جلسه نشسته ام. مدیر بازاریابی دارد ایده های جدیدش برای تبلیغات را ارائه میدهد. با نگاه نمودار پیش بینی ِ افزایش فروش در دو سال ِ آینده را دنبال می کنم. خط قرمز از خط آبی جدا می شود و با شیب بیشتری بالا می رود. در صندلی ام جابجا می شوم. انتهای خط قرمز رسیده به دایره ی کوچکی. میزان فروش در دوسال آینده. نگاهم روی دایره می ایستد. دایره بزرگ می شود. بزرگتر می شود. حالا
دایره های کوچکتری از کنارش بیرون می زنند. دایره های کوچک همدیگر را پیدا می کنند و دایره های بزرگ کل نمودار را می پوشانند.ء
.بلند می شوم
****
.روز پنجم
حالا بدون عصا هم می توانم راه بروم. هر بار که پای راستم را زمین می گذارم احساس می کنم چند قطره خون ِ رقیق شُره می کند پایین.ء
.این است که هرچند قدم یک بار می ایستم و داخل ساق راست را چک می کنم. نه هنوز پس نداده. راه می افتم
****
پرستار چسب ها را تند تند از پوست جدا می کند و بعد همه ی گازها را یکجا برمیدارد و می اندازد توی سطل کوچک روی چرخ پانسمان. لکه ی زرد بزرگی روی آخرین گاز لم داده. نگاهم را از لکه ی زرد برمیدارم و زل می زنم به مهتابی های درمانگاه. دکتر نگاه سریعی به
:پایم می اندازد
خوبه. امروز بخیه ها رو می کشیم. به نظر زخمتون خوب جوش خورده. با این حال ظرف چند روز آینده مدام ساق پاتون رو -
.چک کنین اگر دیدین دورش قرمز شد یا داغ شد یا احساس کردین تب دارین زود خودتون رو برسون به اورژانس
****
در جلسه دوره ای شرکت نشسته ایم. معاون مدیرعامل یقه ی پیراهنش را مرتب می کند. ابروهایش درهم است. دارد گزارش شش ماه ی گذشته را با پیش بینی ها مقایسه می کند. هر عددی که از دهانش خارج می شود را تند تند یادداشت می کنم. با دست راست کراواتش را جابجا می کند. امروز کراواتش مشکی ست. مشکی با خط های اریب قرمز. صندلی ام را عقب می دهم. پای راستم را آرام می آورم بالا، با دست زیر مچش را می گیرم ومی گذارمش روی زانوی چپ. طناب می لرزد. گره ی کراوات شل می شود. دایره های کوچک همدیگر را
.پیدا می کنند و می خزند روی موهای ساق و از تار و پود شلوار مشکی آرام آرام بالا می آیند
No comments:
Post a Comment