سیگار نصفه را توی جاسیگاری خاموش می کنم. دستی به صورتم می کشم. باید امروز ریشم را میزدم. ساعت مچی ام را نگاه می کنم. الان هاست که نگار پیدایش شود. بی خیال ریش میشوم. نگاهی به دور و بر می اندازم. بهم ریخته تر از آن است که بتوانم در این نیم ساعت باقی مانده همه جا را جمع و جور کنم. می روم سمت در آپارتمان. خُب. وقتی وارد می شوی اولین چیزی که می بینی راهروی کوچک است که انتهایش می خورد به اتاق خواب. می دوم و در اتاق خواب را می بندم. بهتر شد. برمیگردم روی پادری می ایستم. خُب اگر سرت را بچرخانی سمت چپ، ظرف شویی صاف جلوی چشم است. می روم سراغ سینک ِ پر از ملاقه و قاشق و بشقاب کثیف. در ماشین ظرف شویی را باز می کنم. ظرف ها را دانه دانه آب می کشم، آشغال هایشان را می گیرم و می گذارم توی ماشین. همین خودش بیست دقیقه طول می کشد. برمی گردم روی پادری. از آنجا راه می افتم توی راهرو، نیم نگاهی به آشپزخانه می اندازم، بدی نیست. وارد هال می شوم. پووفف. نه صبر کن. نگار همیشه اول دست و صورتش را می شوید. نه. اول می رود توی اتاق خواب لباس هایش را عوض می کند. نه اول دستش را می شوید. می چرخم سمت دست شویی و دست به کار می شوم. سر شیشه ی ادکلون را می گذارم روی بطری. مسواک برقی را برمیدارم و می گذارمش روی شارژر. چشم هایم را کوچک می کنم و نگاهم را دور می چرخانم. بنظر بقیه چیزها سرجایشان می آید. دستم دارد می رود روی کلید برق که تازه چشمم می افتد به آن همه موهای ریز و درشت که ریخته دور سینک. در آینه خودم را برانداز می کنم. سرم را می آورم پایین و سعی می کنم خالی های لای موهایم را بپوشانم. شیر آب را باز می کنم و مشت مشت آب اطراف سینک می ریزم. خوبه. نگاهی به ساعتم می اندازم. دیر کرده. گوشی را برمیدارم و اس ام اس میزنم. "کجایی؟". پیغامم میرسد. دیده میشود. جواب نمی دهد. فکر می کنم لابد پشت فرمان نمی تواند تایپ کند. هرجور حساب می کنم الان باید توی پارکینگ باشد. پس پیغام چطور رسید؟ پیغام بعدی "کی میرسی؟" پیغام میرسد. دیده نمی شود. همانجا دم هال ایستاده ام و زل زده ام به صفحه ی گوشی. اهان دید. پس چرا جواب نمی دهد؟ گوشی را می گذارم روی پیشخوان آشپزخانه و راه می افتم توی هال هرچیزی دم دستم میرسد را برمی دارم. کاغذها، کتاب، لیوان چای نصفه، جا سیگاری، بالشت، پتو. دستم دیگر جا ندارد. لیوان و جا سیگاری را می گذارم روی پیشخوان و بقیه چیزها را می برم توی اتاق و پرت می کنم روی تخت خواب. گوش تیز می کنم. هنوز جواب نداده. فکر می کنم. اتاق به مرتب کردنش نمی ارزد. همین الان هم شروع کنم نیم ساعت کار می برد. فکر می کنم یک صبح تا عصر من چطور همه ی این خانه ی هفتاد و پنج متری را بهم ریخته ام؟
کلید در قفل می چرخد. سریع از اتاق می آیم بیرون و در را پشت سرم می بندم و همانجا جلوی در می ایستم. در را با پایش باز نگه داشته. صدای کیسه های خرید را که می شنوم می روم سمتش.ء
سلام -
سلام. این دوتا رو بگیر خیلی سنگین ان -
کیسه ها را می گیرم. تکه ی مویش که آمده جلوی چشمش را کنار میزند. راست می ایستد.ء
بوی چیه؟ -
عدس پلو -
سلام -
سلام. این دوتا رو بگیر خیلی سنگین ان -
کیسه ها را می گیرم. تکه ی مویش که آمده جلوی چشمش را کنار میزند. راست می ایستد.ء
بوی چیه؟ -
عدس پلو -
سوخته؟ -
می چرخم سمت اجاق. سریع خاموشش می کنم. لعنتی باز لابد ساعتش گیر کرده که یک ربع پیش زنگ نزده. ء
نه بوی ته دیگه. ء -
کیسه های خرید را باز می کنم: کرن فلکس. بیسکوییت، چای کیسه ای، شکلات، هندوانه، خیار و پیازء
.صدای در دستشویی
پیاز که داشتیم -
.شیرآب باز است. بلندتر می گویم
. پیاز که داشتیم -
. داد می زند
.نمی شنوم چی می گی -
با حوله می آید بیرون. دارم پیازها را می گذارم پایین یخچال و فکر می کنم تو این نیم وجب یخچال ِ پر، هندوانه را کجا جا بدهم. حوله بدست دم در آشپزخانه ایستاده. مقنعه اش را درآورده و انداخته روی شانه اش.ء
.چی گفتی؟ نشنیدم -
هیچی. می گم هندونه رو الان بخوریم؟ -
.الان که گرمه. بذارش خنک شه -
میرود سمت هال. بلند میشوم و پشت پیشخوان می ایستم. حوله و مقنعه اش را می اندازد روی صندلی راحتی. کنترل تلویزییون را برمی دارد و روشن می کند. کانال به کانال می کند و روی اخبار می ایستد. کنترل را پرت می کند روی مبل. زل زده به قیمت سکه و طلا دارد دکمه های مانتواش را باز می کند.ء
موبایلم روی پیشخوان صدا می دهد. پیغام. می چرخد سمت گوشی. دست دراز می کنم و برش میدارم. رضا باز یکی از آن جوک های بی مزه اش را فرستاده. لبخندم را جمع می کنم و گوشی را می گذارم پایین. نگاهش هنوز به من است.ء
کی بود؟ -
رضا -
نه بوی ته دیگه. ء -
کیسه های خرید را باز می کنم: کرن فلکس. بیسکوییت، چای کیسه ای، شکلات، هندوانه، خیار و پیازء
.صدای در دستشویی
پیاز که داشتیم -
.شیرآب باز است. بلندتر می گویم
. پیاز که داشتیم -
. داد می زند
.نمی شنوم چی می گی -
با حوله می آید بیرون. دارم پیازها را می گذارم پایین یخچال و فکر می کنم تو این نیم وجب یخچال ِ پر، هندوانه را کجا جا بدهم. حوله بدست دم در آشپزخانه ایستاده. مقنعه اش را درآورده و انداخته روی شانه اش.ء
.چی گفتی؟ نشنیدم -
هیچی. می گم هندونه رو الان بخوریم؟ -
.الان که گرمه. بذارش خنک شه -
میرود سمت هال. بلند میشوم و پشت پیشخوان می ایستم. حوله و مقنعه اش را می اندازد روی صندلی راحتی. کنترل تلویزییون را برمی دارد و روشن می کند. کانال به کانال می کند و روی اخبار می ایستد. کنترل را پرت می کند روی مبل. زل زده به قیمت سکه و طلا دارد دکمه های مانتواش را باز می کند.ء
موبایلم روی پیشخوان صدا می دهد. پیغام. می چرخد سمت گوشی. دست دراز می کنم و برش میدارم. رضا باز یکی از آن جوک های بی مزه اش را فرستاده. لبخندم را جمع می کنم و گوشی را می گذارم پایین. نگاهش هنوز به من است.ء
کی بود؟ -
رضا -
کدوم رضا؟ -
رضا سروری -
.اخم می کند
اون مگه به تو اس ام اس میزنه؟ -
مانتو را می اندازد روی دسته ی مبل و می نشیند. کنترل را برمیدارد باز شروع می کند کانال عوض کردن. وسط صدای کانال ها می گویم
بعضی وقت ها -
نمی شنود. یا سرش را برنمی گرداند. حالا روی یک سریالی نگه داشته. نمی دانم کدام سریال است. دختره دارد گریه می کند.ء
تو باید حقیقت رو به من می گفتی. من حق داشتم بدونم پدرم کیه -
دوربین می چرخد روی صورت مادره. دارد بیرون پنجره را نگاه می کند و بدون اینکه به دختره نگاه کند می گوید
حالا که فهمیدی چه فرقی کرد؟ اون مُرده. پدر ِ مُرده رو می خواستی چی کار کنی؟ -
فکر می کنم به این دیالوگ ها چطور مجوز پخش داده اند. نگار را نگاه می کنم. سرش را به مبل تکیه داده و با چشم های نیمه باز زل زده به تلویزییون. فکر می کنم بروم اتاق را مرتب کنم. مانتو و مقنعه اش را برمی دارم. سرش را نمی چرخاند سمتم. می روم توی اتاق.ء
:صدای دختره
.پدر ِ مُرده بهتره از این پدری که هر روز هر روز به همه چیز من گیر داد: به لباس پوشیدنم، به دوستام -
کی می آی کی میری. تو چرا چیزی بهش نگفتی؟ تو که می دونستی اون پدرم نیست
و باز دوباره گریه می کند.ء
.صدای تلویزییون قطع می شود
کسی به من زنگ نزد؟ -
فکر می کنم. امروز کلا تلفن زنگ خورد؟ اصلا گوشی کجاست؟ بلند می گویم
نه -
.کشو را باز کرده ام و هرچیزی را که نمی دانم باید کجا بگذارم می اندازم توی کشو
.صدای پیغام گیر تلفن بلند می شود
:صدای نگار
.لطفا پیغام بگذارید -
.نگار جان؟ علی؟ (صدای مادرم) فکر کنم خونه نیستین. خواستم حالتون رو بپرسم. بهم زنگ بزنید -
.بوق
.سلام علی آقا. نسترنم. دیروز تو حیاط مجتمع دیدیم همو. شماره تون رو از سرایداری گرفتم -
کاکتوس هایی که خواسته بودین امروز اومده. اگه خونه هستین بیارمشون براتون. شماره منو که دارین. هر وقت پیغامم رو شنیدین زنگ بزنین.ء
.بوق
صدایی نمی آید. دلم می خواهد بروم توی هال و توضیح بدهم که یک تعارفی زدم به این زنه که چه کاکتوس های خوبی دارین و خودش گیر داد که هرکدامش را بخواهین برایتان سفارش میدهم و یک ساعت توضیح داد که خواهرش توی کار گل و گیاه است و کاکتوس برای آپارتمان های ما که نورگیر نیستند از همه چی بهتر است و من هم آخرش توی رودروایسی شماره اش را گرفتم. همه ی این ها را که بگویم نگار لابد باز از آن نگاه هایی می کند که نه که خانه ی ما پر از گل و گیاه است، فقط کاکتوس کم داشتیم. همان جا توی اتاق می مانم و آخرین تکه لباس های شسته را می چپانم توی کشو.ء
از اتاق می آیم بیرون. همانطور روی مبل نشسته. پاهایش را گذاشته روی میز . یکی از جوراب هایش را در آورده و مچاله گرفته دستش. سرش را بر می گرداند سمتم.ء
شام رو بکشم؟ -
.بلند می شود و همانطور یه لنگه جوراب به پا می رود سمت اتاق
.نه گشنه م نیست -
.چراغ را خاموش می کند
رضا سروری -
.اخم می کند
اون مگه به تو اس ام اس میزنه؟ -
مانتو را می اندازد روی دسته ی مبل و می نشیند. کنترل را برمیدارد باز شروع می کند کانال عوض کردن. وسط صدای کانال ها می گویم
بعضی وقت ها -
نمی شنود. یا سرش را برنمی گرداند. حالا روی یک سریالی نگه داشته. نمی دانم کدام سریال است. دختره دارد گریه می کند.ء
تو باید حقیقت رو به من می گفتی. من حق داشتم بدونم پدرم کیه -
دوربین می چرخد روی صورت مادره. دارد بیرون پنجره را نگاه می کند و بدون اینکه به دختره نگاه کند می گوید
حالا که فهمیدی چه فرقی کرد؟ اون مُرده. پدر ِ مُرده رو می خواستی چی کار کنی؟ -
فکر می کنم به این دیالوگ ها چطور مجوز پخش داده اند. نگار را نگاه می کنم. سرش را به مبل تکیه داده و با چشم های نیمه باز زل زده به تلویزییون. فکر می کنم بروم اتاق را مرتب کنم. مانتو و مقنعه اش را برمی دارم. سرش را نمی چرخاند سمتم. می روم توی اتاق.ء
:صدای دختره
.پدر ِ مُرده بهتره از این پدری که هر روز هر روز به همه چیز من گیر داد: به لباس پوشیدنم، به دوستام -
کی می آی کی میری. تو چرا چیزی بهش نگفتی؟ تو که می دونستی اون پدرم نیست
و باز دوباره گریه می کند.ء
.صدای تلویزییون قطع می شود
کسی به من زنگ نزد؟ -
فکر می کنم. امروز کلا تلفن زنگ خورد؟ اصلا گوشی کجاست؟ بلند می گویم
نه -
.کشو را باز کرده ام و هرچیزی را که نمی دانم باید کجا بگذارم می اندازم توی کشو
.صدای پیغام گیر تلفن بلند می شود
:صدای نگار
.لطفا پیغام بگذارید -
.نگار جان؟ علی؟ (صدای مادرم) فکر کنم خونه نیستین. خواستم حالتون رو بپرسم. بهم زنگ بزنید -
.بوق
.سلام علی آقا. نسترنم. دیروز تو حیاط مجتمع دیدیم همو. شماره تون رو از سرایداری گرفتم -
کاکتوس هایی که خواسته بودین امروز اومده. اگه خونه هستین بیارمشون براتون. شماره منو که دارین. هر وقت پیغامم رو شنیدین زنگ بزنین.ء
.بوق
صدایی نمی آید. دلم می خواهد بروم توی هال و توضیح بدهم که یک تعارفی زدم به این زنه که چه کاکتوس های خوبی دارین و خودش گیر داد که هرکدامش را بخواهین برایتان سفارش میدهم و یک ساعت توضیح داد که خواهرش توی کار گل و گیاه است و کاکتوس برای آپارتمان های ما که نورگیر نیستند از همه چی بهتر است و من هم آخرش توی رودروایسی شماره اش را گرفتم. همه ی این ها را که بگویم نگار لابد باز از آن نگاه هایی می کند که نه که خانه ی ما پر از گل و گیاه است، فقط کاکتوس کم داشتیم. همان جا توی اتاق می مانم و آخرین تکه لباس های شسته را می چپانم توی کشو.ء
از اتاق می آیم بیرون. همانطور روی مبل نشسته. پاهایش را گذاشته روی میز . یکی از جوراب هایش را در آورده و مچاله گرفته دستش. سرش را بر می گرداند سمتم.ء
شام رو بکشم؟ -
.بلند می شود و همانطور یه لنگه جوراب به پا می رود سمت اتاق
.نه گشنه م نیست -
.چراغ را خاموش می کند
نمی دونم برداشتم از این داستان چقدر درسته، ولی حس می کردم یه روایت جدید از یه سناریوی رایجه، اما نقش مرد و زن عوض شده. این برام خیلی جالب بود. ه
ReplyDeleteتوصیف هات هم که قبلا گفتم خیلی خوبه! تنش توی فضا رو از همون جملات اول قشنگ می تونستم حس کنم. ه
خیلی خوبه که داستان می نوسی اینجا! مشتاقانه منتظر بعدیا هستم! ه