امروز داشتم فصل جدید سریال دختران رو میدیدم که نویسنده/سازنده/کارگردانش یه دختری ئه همسن و سال من که یه کتاب هم نوشته که من چندوقت پیش خوندمش. آخر فصل قبلی دختره که نویسنده ی آماتوره و می خواد نویسنده بشه پذیرش گرفته بود برای فوق لیسانس نویسندگی (یادم نیست چه گرایشی دقیقا) و کلا شهرش (نیویورک) و دوستانش رو و دوست پسرش رو ول کرد و رفت دنبال آرزوی نویسنده شدنش. در پنج قسمتی که از فصل جدید اومده دختر قصه ی ما تو فضای آکادمیک و کارگاه نویسندگی نمی تونه با بقیه ارتباط برقرار کنه و همه بد قضاوتش می کنن. خودش رو و قصه هاش رو. و یه جایی ش میگه احساس می کنم گیر افتادم. یکی از دوستاش بهش میگه همه همین جوری زندگی می کنن اینجوری نیست که همه عاشق کارشون باشن. تو هم قراره نویسنده بشی قرار نیست صبح تا شب بنویسی و لذت ببری. استاد کارگاهشون بهش می گه تو خیلی به نظر شاد نمی آی توی این جمع. می دونی همه ی آدم ها برای نویسنده شدن ساخته نشدن. پدرش بهش می گه مادرت هم داشت یه کتاب می نوشت تو جوونی هاش و خیلی بدبخت بود تو اون بازه. بعد یهو ول کرد و نشست تو خونه و کارهایی که دوست داشت رو انجام داد. دختره می گه یعنی داری می گی منم باید ول کنم؟ پدرش میگه نه من دارم می گم اون این کار رو کرد. تو که اون نیستی. دختره میگه اگه باشم چی؟
از شخصیت پردازی خوب و بازی ها و فیلم سازی که بگذریم. این پلات ها بدجور تو مغز من گیر کردن. این ترس از اینکه اون چیزی که می خوای اون چیزی که همیشه ی زندگی ت آرزو داشتی باشی شاید یه روزی، یه روزی که تو همه چی رو ول کردی و رفتی پیشش، بهت خیانت کنه. اون چیزی نباشه که فکر می کردی. یا اصلا خودت اون چیزی نباشی که فکر می کردی قراره بشی
همه ی این ها منو می ترسونه. بعد به خودم تلنگر میزنم که حالا تو چی می گی این وسط؟ تو مگه هیچ وقت زندگی ت همه چی ت رو ول کردی بری دنبال یه چیزی که واقعا می خوایش؟ پس بشین سرجات
پ.ن: می خوام بشینم یه لیست بنویسم از چیزهایی که توشون خوبم، چیزهایی که واقعا خوبم... نه چیزهایی که فکر می کنم می تونم خوب باشم، یا چهارتا آدم دور و برم تعریفم رو کردن جوّ گرفتتم که خوبم تو این چیزها. چیزهایی که توشون خوب بودم. تجربه شون کردم و از اون تجربه ها چیز مفیدی دراومده. چیزی که آدم بتونه تو رزومه ش بنویسه مثلا
No comments:
Post a Comment