انگار یکی به بچه ی من گفته باشد خنگ. اولش در همین حد می روم توی لک. بعد با خودم فکر می کنم حالا اگر بچه ی من واقعا خنگ بود چی؟ بعد همین طور دور و بر ِ این جملات تاب می خورم
*
شهری هست که از نشانه هایش حدس میزنم جایی در اروپا باید باشد، این شهر چند وقتی ست که مدام به خوابم می آید. و هر بار دختری از سال های دور را در آن شهر می بینم. دختری که خیلی نمی شناسمش ولی با مهربانی این طرف آن طرف شهر را نشانم می دهد. خانه های رنگی رنگی و خیابان های سنگ فرش اش را. ساختمان های قدیمی ِ خاکستری با ستون های بزرگش را. و همه چیز جوری ست که انگار قرار است من به آن شهر اسباب کشی کنم و برای مدت نامعلومی آنجا بمانم. ء
*
سرما خورده ام. صدایم گرفته. از همان صداهای گرفته ای که هربار که می آمد و یکی دو هفته ای می ماند می شد سرگرمی مان. دلم می خواهد یک جوری شماره ی میم را که حالا آمریکاست گیر بیاورم و با همین صدا زنگ بزنم بپرسم ببینم من را یادش می آید؟ ببینم یادش هست که پانزده سال پیش با هم از یک تاکسی پیاده شدیم و بعد از آن سه چهارباری تلفنی حرف زدیم؟ بعدش زنگ بزنم به تو یا آن یکی میم تمام مکالمات را با جزئیات تعریف کنم و تو ریسه بروی و آن یکی میم که حالا لابد صدایش می کنی دکتر میم مدام استغفرالله بگوید و لبش را گاز بگیرد که اگر لو برویم مادر پدرش میایند سراغمان. و تو چشم هایت را جمع کنی و چانه ی مقنعه ات را جابجا کنی و چانه ی گردت را جوری بالا بیندازی که یعنی حالاحالاها هم اینطور نمی شود. و بعدش چشمکی به من بزنی که دلم قرص باشد. و همه ی این ها را که گفتی صاف بروی بنشینی کنار میم. انگار نه انگار که در این دسیسه ی استرس آور همدست مایی. و گاهی وسط حرف های معلم بچرخی سمتم و جوری نگاهم کنی که بدانم بین من و میم پایش اگر بیفتد طرف منی.ء
اتفاقا همین دیروز میم عکس جدیدی از خودش گذاشته بود توی ف.بوک. حسابی شبیه انجلینا جولی شده. دماغش را عمل کرده. لنز رنگی می گذارد. این ها را اگر پای تلفن بگویم می خندی و می گویی دکتر میم هم دماغش را عمل کرده خُب. فقط من و تو مانده ایم این وسط که همان گره گوری که بودیم هستیم. و بعد لابد هردویمان چند لحظه ساکت می شویم. چند لحظه ای که من به تو فکر می کنم. به اینکه چه چیزی در تو هست که ما را شبیه هم کرده. بعد شروع می کنم از دکتر میم گفتن. از اینکه با بقیه رزیدنت ها سفر رفته. بعد تو که هیچ وقت خدا پای اینترنت زندگی نکرده ای اولش همه زیر و بم عکس ها را ازم می پرسی. بعدش می گویی یک بار باید بنشینی درست یادم بدهی این ف.بوک لعنتی را. و من همان موقع از تمام ف.بوک عکس تو را به خاطر می آورم. با آن چشم های مداد کشیده و موهای صاف کرده ات که کج ایستاده اند و دسته گلی سفیدی که دستت داری. لباست توی عکس معلوم نیست. فقط یک آستین طوری اش روی شانه ی چپ ت نشسته، عروس ِ بهار...ء
اتفاقا همین دیروز میم عکس جدیدی از خودش گذاشته بود توی ف.بوک. حسابی شبیه انجلینا جولی شده. دماغش را عمل کرده. لنز رنگی می گذارد. این ها را اگر پای تلفن بگویم می خندی و می گویی دکتر میم هم دماغش را عمل کرده خُب. فقط من و تو مانده ایم این وسط که همان گره گوری که بودیم هستیم. و بعد لابد هردویمان چند لحظه ساکت می شویم. چند لحظه ای که من به تو فکر می کنم. به اینکه چه چیزی در تو هست که ما را شبیه هم کرده. بعد شروع می کنم از دکتر میم گفتن. از اینکه با بقیه رزیدنت ها سفر رفته. بعد تو که هیچ وقت خدا پای اینترنت زندگی نکرده ای اولش همه زیر و بم عکس ها را ازم می پرسی. بعدش می گویی یک بار باید بنشینی درست یادم بدهی این ف.بوک لعنتی را. و من همان موقع از تمام ف.بوک عکس تو را به خاطر می آورم. با آن چشم های مداد کشیده و موهای صاف کرده ات که کج ایستاده اند و دسته گلی سفیدی که دستت داری. لباست توی عکس معلوم نیست. فقط یک آستین طوری اش روی شانه ی چپ ت نشسته، عروس ِ بهار...ء
*
حالا اگر بچه ی من واقعا خنگ باشد یا زشت باشد یا هرچی؟ چه غلطی باید بکنم؟
No comments:
Post a Comment