یک کتابی هست به نام مردان مریخی، زنان ونوسی که من وقتی بیست سالم بود یه کمی ازش را خواندم. کتاب کلا در مورد تفاوت زن ها و مردها صحبت می کند و عنوان کتاب هم به همین منظور انتخاب شده. که یعنی ما از دو سیاره مختلف به زمین آمده ایم و حالا باید اینجا (روی زمین یا در زندگی مشترک) کنار هم زندگی کنیم. یک جای کتاب توضیح می دهد که خانم ها هر وقت چیزی ذهنشان را مشغول می کند یا مشکلی دارند می آیند صاف راجع به آن صحبت می کنند. آنقدر اطراف موضوع حرف می زنند تا حالشان بهتر شود. و در مقابل آقایان غاری دارند که هر وقت ذهنشان درگیر است یا مشکلی دارند می روند توی غار. بعد توضیح می داد که بیرون غار هم اژدهایی نشسته که اگر خیلی پاپیچ اش شوی یکهو آتش همه جا را برمیدارد. ء
از اینکه این کتاب چقدر من را راجع به خودم گیج کرد که بگذریم، از همان موقع این مفهوم غار آمد صاف نشست توی دامنه ی لغات من. من از زمانی که یادم می آید (از خیلی پیش از اینکه این مفهوم غار را بلد شوم) چند وقت یک بار می رفتم و می نشستم توی غارم. هنوز هم همین کار را می کنم. دم درش هم اژدهایی چیزی نیست ولی جوری توی تاریکی می نشینم رو به دیوار سنگی که کسی هوس نکند بیاید سراغم. (رویاپردازی هم که من باشم همان موقع کلی تصویر کردم برای خودم که اگر دم در غار من آتش روشن کنی، سایه های دنیا را روی دیوار می بینی. همان چیزی که آن وقت هایی که توی غار هستم نمی خواهم ببینمشان). برخلاف ایده ی کتاب راجع به دلایل مراجعه به غار، من غالبا هیچ دلیل خاصی ندارم. حتی یک سوم زمانی که در غار هستم درگیر این موضوع هستم که چرا آمده ام نشسته ام اینجا اصلا؟ و دو سوم باقی اش را هم دارم به این موضوع فکر می کنم: هیچی! این هم از آن مفهوم هایی ست که در ویدئوهای تفاوت زنان و مردان یاد گرفته ام. یک آقایی میاید توضیح می دهد که مردها می توانند به "هیچی" فکر کنند. می توانند مدت های مدید به هیچی فکر کنند. راستش من بیرون غار نمی توانم این کار را بکنم. ولی وقتی توی غار هستم، وقتی به دیوار سنگی زل زده ام، دقیقا دارم به هیچی فکر می کنم. و خاصیت غار این است که دلم می خواهد ساعت ها، روزها، هفته ها و ماه ها همان جا بنشینم و به هیچی ِ دوست داشتنی ام فکر کنم و کسی نیاید دم در غارم داد بزند که زنده ای؟ قدیم ها مادرم عادت داشت مدام بیاید دم در غارم، سوال پیچم کند. کم کم ولی انگار قوانین غار دستش آمده بود. می آمد دم در. کمی می ایستاد. انگار صدای نفس کشیدنم را چک می کرد. بعد هم راهش را می گرفت می رفت. آدم های دیگری هم دم در غار می آمدند. که کافی بود بگویی چیزی م نیست سرم درد می کند یا خسته ام یا یک چیزی در این مایه ها. زود راهشان را می کشیدند و میرفتند. یک خاصیت دیگر غار این است که بالاخره تمام می شود. یکهو در یک لحظه به خودت می آیی می بینی نشسته ای توی یک غار تاریک و زل زده ای به رگه های سنگی دیوار. اولین سوالی که از ذهنت می گذرد این است که من اینجا چه غلطی می کنم؟ کی آمدم؟ چقدر مانده ام؟ بعد سردت می شود. پا می شوی جل و پلاست را جمع می کنی و می زنی بیرون. (بعله! کم کم یاد می گیری که چیزهای ضروری ای هست که باید با خودت به غار ببری. چیزهایی که گاهی لازمشان داری که زنده بمانی، گاهی هم لازمشان داری که وقتی می گویی سرم درد می کند باورپذیر باشد. چیزی شبیه تلویزییونی که خانم سرایدار توی خانه اش داشت توی کتاب ظرافت جوجه تیغی). بعد که از غار می زنی بیرون، یکهو گرسنه ات می شود. اشتهای عجیبی داری. همین موقع هاست که یکهو هوس چیزهای عجیب غریب می کنی. وسط تابستان دلت انار می خواهد و وسط زمستان هندوانه. شاید چون فصل های توی غار درست با بیرون غار مطابقت ندارند. همین طور که دلت ضعف می رود و داری به هوس هایت فکر می کنی، مدام نگاهت دور و بر می چرخد. انگار منتظری. منتظر ِ کسی که دلت می خواهد جایی بیرون ِ غار منتظرت باشد.ء
پ.ن: دو روز پیش که از غار زدم بیرون، با یک کوسن و یک ماگ منتظرم بود.ء
از اینکه این کتاب چقدر من را راجع به خودم گیج کرد که بگذریم، از همان موقع این مفهوم غار آمد صاف نشست توی دامنه ی لغات من. من از زمانی که یادم می آید (از خیلی پیش از اینکه این مفهوم غار را بلد شوم) چند وقت یک بار می رفتم و می نشستم توی غارم. هنوز هم همین کار را می کنم. دم درش هم اژدهایی چیزی نیست ولی جوری توی تاریکی می نشینم رو به دیوار سنگی که کسی هوس نکند بیاید سراغم. (رویاپردازی هم که من باشم همان موقع کلی تصویر کردم برای خودم که اگر دم در غار من آتش روشن کنی، سایه های دنیا را روی دیوار می بینی. همان چیزی که آن وقت هایی که توی غار هستم نمی خواهم ببینمشان). برخلاف ایده ی کتاب راجع به دلایل مراجعه به غار، من غالبا هیچ دلیل خاصی ندارم. حتی یک سوم زمانی که در غار هستم درگیر این موضوع هستم که چرا آمده ام نشسته ام اینجا اصلا؟ و دو سوم باقی اش را هم دارم به این موضوع فکر می کنم: هیچی! این هم از آن مفهوم هایی ست که در ویدئوهای تفاوت زنان و مردان یاد گرفته ام. یک آقایی میاید توضیح می دهد که مردها می توانند به "هیچی" فکر کنند. می توانند مدت های مدید به هیچی فکر کنند. راستش من بیرون غار نمی توانم این کار را بکنم. ولی وقتی توی غار هستم، وقتی به دیوار سنگی زل زده ام، دقیقا دارم به هیچی فکر می کنم. و خاصیت غار این است که دلم می خواهد ساعت ها، روزها، هفته ها و ماه ها همان جا بنشینم و به هیچی ِ دوست داشتنی ام فکر کنم و کسی نیاید دم در غارم داد بزند که زنده ای؟ قدیم ها مادرم عادت داشت مدام بیاید دم در غارم، سوال پیچم کند. کم کم ولی انگار قوانین غار دستش آمده بود. می آمد دم در. کمی می ایستاد. انگار صدای نفس کشیدنم را چک می کرد. بعد هم راهش را می گرفت می رفت. آدم های دیگری هم دم در غار می آمدند. که کافی بود بگویی چیزی م نیست سرم درد می کند یا خسته ام یا یک چیزی در این مایه ها. زود راهشان را می کشیدند و میرفتند. یک خاصیت دیگر غار این است که بالاخره تمام می شود. یکهو در یک لحظه به خودت می آیی می بینی نشسته ای توی یک غار تاریک و زل زده ای به رگه های سنگی دیوار. اولین سوالی که از ذهنت می گذرد این است که من اینجا چه غلطی می کنم؟ کی آمدم؟ چقدر مانده ام؟ بعد سردت می شود. پا می شوی جل و پلاست را جمع می کنی و می زنی بیرون. (بعله! کم کم یاد می گیری که چیزهای ضروری ای هست که باید با خودت به غار ببری. چیزهایی که گاهی لازمشان داری که زنده بمانی، گاهی هم لازمشان داری که وقتی می گویی سرم درد می کند باورپذیر باشد. چیزی شبیه تلویزییونی که خانم سرایدار توی خانه اش داشت توی کتاب ظرافت جوجه تیغی). بعد که از غار می زنی بیرون، یکهو گرسنه ات می شود. اشتهای عجیبی داری. همین موقع هاست که یکهو هوس چیزهای عجیب غریب می کنی. وسط تابستان دلت انار می خواهد و وسط زمستان هندوانه. شاید چون فصل های توی غار درست با بیرون غار مطابقت ندارند. همین طور که دلت ضعف می رود و داری به هوس هایت فکر می کنی، مدام نگاهت دور و بر می چرخد. انگار منتظری. منتظر ِ کسی که دلت می خواهد جایی بیرون ِ غار منتظرت باشد.ء
پ.ن: دو روز پیش که از غار زدم بیرون، با یک کوسن و یک ماگ منتظرم بود.ء
No comments:
Post a Comment