یادت می آید نوشته بودم نشسته ام و نگاهت می کنم که داری با آن قلموی بزرگتر از خودت زندگی ام را رنگ میزنی؟ حالا کنارت ایستاده ام. دانه دانه تکه های پازل را پیدا می کنم و میدهم دستت. تو هم آن ها را درست می گذاری سر جایشان. جوری که دندانه های گردشان بیفتد توی هم. بعد برمی گردی و به من لبخند میزنی. و من گیج ِ سرمستی ِ تو و دست هایت و نگاهت و جای خالی ِ تکه های باقی مانده ی پازل می خندم

No comments:
Post a Comment