October 17, 2013

...دلا در عاشقی ثابت قدم باش

مدت هاست می خواهم بیایم اینجا بنویسم که من از تو چیزهای زیادی یاد گرفته ام. البته دقیقا مطمئن نیستم این چیزها را از تو یاد گرفته ام یا از بودن با تو ولی هرچه که هست ته نخ اش میرسد به تو . یاد گرفته ام صبور باشم. یاد گرفته ام با آدم ها مهربان تر باشم. یاد گرفته ام زود ببخشم. این ها شاید برای خیلی ها چیزهای کوچکی باشد یا از اول بلد بوده باشندشان (؟!!) ولی برای من خیلی خیلی بزرگ اند و خیلی خیلی دور از دسترس بوده اند همیشه. 
نمی خواهم بگویم که مرسی که این ها را یادم دادی. که من ماه های اول باور نمی کردم که دارم این ها را یاد می گیرم. بعدش هم یک مدت توی کف این بودم که تو چطور این ها را یاد گرفته ای؟ بعد رفتم توی کف اینکه چطور اینطور بدون درد این ها را داری یاد من میدهی؟ چرا که من همیشه فکر می کردم صبور بودن درد دارد. بخشیدن درد دارد و آدم ها لیاقت این را ندارند که مهربانشان باشی. خلاصه هنوز این برایم سوال گنده ای ست که من چطور بدون درد این ها را آموختم؟ 
حالا من می دانم که بعد از هر بحث و گفتگویی که به مزاج من یا طرف مقابلم خوش نمی آید لازم نیست چند ساعت یا چند روز بروم توی غارم و بعدش هم با لگد و چشم و چال کبود بیایم بیرون که تمام مدت با خودم آن تو کلنجار رفته باشم که چه کسی مقصر است  و چرا و چی و این ها. حالا من یاد گرفته ام که نفس عمیق بکشم، صورتم را بشورم، ماشین را بردارم بروم یک دور گنده بزنم یا کله ام را بیندازم پایین تا ته خیابان پیاده بروم و برگردم. برگردم بی آنکه جایی م کبود شده باشد. برگردم بی آنکه زخمی ته دلم زبان باز کرده باشد که هر چند وقت یک بار نمکی پیدا شود و پاشیده شود رویش
هنوز ولی نمی دانم که من چطور توانستم این چیزها را یاد بگیرم؟ 

No comments:

Post a Comment