November 1, 2013

دُم ِ فلشی


هیچ کس در این دنیا نمی داند که من با هالووین قهرم. درست از آنروزی که فهمیدم ایده ی کلئوپاترا خیلی هم تکراری و دم دستی ست، تمام هیجاناتم را برای هالووین (یا همان بالماسکه که در مدرسه انقدر عاشقش بودم) جمع کردم گذاشتم ته یکی از آن جعبه های معروفم و درش را محکم قفل زدم 
در این چند سال که هالووین مادام جلوی چشمت است و نمی توانی ازش فرار کنی ولی همه جا را یواشکی دنبال گربه-سگ گشتم. من عادت دارم روی زخم هایم نمک بپاشم. یعنی همیشه دلم خواسته مطمئن باشم که زخم هایم کامل خوب نشده اند و هنوز سرجایشان هستند. هرچند دیگر ذوق ذوق نمی کنند ولی هستند. یک پارانویای عجیبی دارم که اگر تمام زخم هایم خوب شوند... مرده ام. یک جورهایی دارم نبض حیاتم را با این نمک پاشیدن ها می گیرم

1 comment:

  1. درد گربه-سگ انداختی به جونم!

    ReplyDelete