لیلا داره می آد (میره). هر روز میرم وبلاگش رو می خونم و همه ش یاد روزهایی می افتم که بهداد داشت میرفت (اولین تجربه من از رفتن) و روزهایی که خودم داشتم می اومدم (دومین تجربه ی من از رفتن). همه ش این جمله ها می آد تو کله ام که
بهداد: حس آدمی رو دارم که قراره کله ش بخوره تو یه سنگ گنده ولی خودش نمیدونه هنوز
بهداد: چی جوری سهراب فهمیده بود حس غریب مرغ مهاجر رو؟
من شهریور 2008: اگه بدونی که از یه روزی به بعد دیگه هیچ وقت نمی تونی بخوابی، روزای باقی مونده رو همه ش رو می خوابی؟ یا بیدار می مونی همه ش رو که عادت بدی خودت رو به نخوابیدن؟
یا شاید یاد سیاوش که می گفت: نمی دونم باید با آدمایی که دوسشون دارم روزای آخر خوش اخلاق باشم یا بداخلاق؟ چطوره دعوا کنم باهاشون که خداحافظی راحت تر بشه؟
چقدر همه مون رسیدیم به اون نقطه شروع کردیم به حس های غریب ِ شاید شبیه به هم داشتن؟
:|
ReplyDeleteچه خوب گفت بهداد در مورد مرغ مهاجر