این ترم دستیار آموزشی (تی.ای) درس مکانیک سیالات شده ام. بین هزار و یک وظیفه ی نوشته شده و نوشته نشده ام، یکی اش این است که یک ساعت های مشخصی در هفته را بروم در یک اتاقی که از قبل رزرو شده بنشینم تا اگر بچه های کلاس سوالی داشتند بیایند بپرسند. تا اینجایش خیلی قشنگ و منطقی ست. وقتی کار پیچ می خورد که اتاقی که منشی استاد برای من رزرو کرده در طبقه زیرزمین دانشکده مهندسی شیمی ست که نه تنها کامپیوتر ندارد، بلکه نه اینترنت بی سیم و نه خود موبایل آنتن نمی دهند آنجا. این هم شاید ایرادی نداشته باشد. می گویی به روش های سنتی با بچه ها باید سر و کله بزنم؟ می گویم کدام بچه ها؟ در واقع مشکل اینجاست که وقت هایی که نزدیک تاریخ تحویل تمرینی نیست و یا فردا پس فردایش امتحانی در کار نیست، هیچ آدم عاقلی پا نمی شود برود زیرزمین دانشکده مهندسی شیمی سوال های مرتبط با مکانیک سیالات بپرسد. خلاصه که من در آن کنج دنیا تبیعد شده محکوم به ماندنم. و از آنجایی که هر نوع تفریحی آنجا آنتن نمی دهد، مجبوری (؟!!) کتاب بخوانی. خلاصه این طور شده است که من نه تنها از اول ترم تا حالا مجموعه داستان کوتاه های هاروکی موراکامی را در همین تبعید ها تمام کرده ام، بلکه مجموعه داستانی از وودی آلن را دارم می خوانم که امروز به دلیل خالی بودن سلول تبعیدی ام توانستم بلند بلند به آن بخندم و نگران نباشم که کسی فکر کند حل تمرین مکانیک سیالات یک تخته اش کم است
پ.ن: یک باری باید بیایم راجع به طرز حرف زدن خودم بنویسم که چقدر تحت تاثیر حرف زدن آدم های دیگر است و چقدر دامنه ی لغات، لحن و آوای حرف زدنم با عوض شدن آدم های دور و برم عوض می شود. بعد آخر آن نوشته باید اضافه کنم که طرز نوشتن ام هم به همچنین. لذا متن بالا را که خواندید بسیار شبیه سبک نوشتن مترجم مجموعه داستان وودی آلن است
No comments:
Post a Comment