باید یاد بگیرم کمی با خودم مهربان تر باشم. به جای لیست کردن کارهایی که نکردم شاید باید کار هایی که کردم، فکرهایی که کردم، ایده هایی که دارم، برنامه ریزی هایی که کردم را لیست کنم. در ذهنم حتی
این روزها گاهی میشوم مثل زمستان پیش از کنکور که عذاب وجدان شدید و کشنده ای داشتم سر ِ اینکه چرا من مثل همه استرس ندارم. واقعا یک جای کار این دنیا، این فرهنگ، این طرز زندگی می لنگد که من باید این فکر ها توی کله ام باشد
اضاف شود بر همه ی این ها حس همیشگی ِ ناکامی، هدر رفتن و هزاران چیز منفی دیگر که لذت لحظه های کوچک را می گیرند و زیباترین لحظه ها را به کام انسان تلخ می کنند
باید یک جایی جلوی خودم را بگیرم و از خودم بپرسم چی از زندگی می خواهی؟ نه! بگو! و وقتی که گفت، یک چند وقتی همه چیز را تعطیل کنم و آن چیزی را که می خواهد به هر بدبختی ای بدست بیاورم و بیاندازم جلویش و بگویم حالا دست از سرم بردار! واقعا یک روزی باید در یک کوچه ی خلوتی چیزی جلوی خودم را بگیرم
مائده خیلی خوب و نرم مینویسی..
ReplyDeleteنمی دونستم تو اینجا رو می خونی :)
ReplyDeleteتازه میخونم، صادقانه یه شخمی هم به پستات زدم، ولی من تنبلم تو نظر نوشتن، کلا تو نوشتن،
ReplyDeleteمن که راضیم، اشالله تو هم راضی باشی ;)
راضی ِ راضی
ReplyDelete