January 16, 2011

...اسفندهای کودکی


هر سال دم دم های تولدت که می شود دلم باز هوای خانه را می کند

خانه ای که من و تو تمام روزهای کودکی و نوجوانی مان را با هم بودیم.
راست گفتی که روزگار ِ بی انصافی ست...چرا ما؟ چرا؟
می دانم که می دانی من بی تو
هرکجای این کره ی بزرگ باشم چیزی کم دارم...
بی تو همیشه یک جای کار می لنگد!
تو که نباشی که با هم بخندیم، به هم بخندیم برای هم گریه کنیم...
برایم اس ام اس های چرت و پرت دوست هایت را بخوانی...فونبال ببینیم...
بروی یک ساعت فوتبال بازی کنی و بیایی سه ساعت تمام صحنه هایش را برایم
تعریف کنی
فیلم ببینیم و بعد عین دیوانه ها هزاربار همه ی صحنه هایش را مرور
..."کنیم که "دیدی اونجاش یارو گفت که.." "اونجاش خدا بود که پسره اومد

...هرسال اسفند که دارد می آید...دلم هوایی ِ تو می شود پسرک
جوجه اردک زشت... تو که نباشی من با کی بخندم؟ به کی بخندم؟ با کی حرف بزنم از شعور انسانی
...از فرهنگ داشتن یا نداشتن
تو که نباشی
من با کی هر شب خم بشوم از پنجره اتاقمان بیرون و دنبال ماه بگردم
...که خودش را پشت ساختمان بلند ِ سر کوچه قایم کرده

به یاد ِ یار و دیار آنچنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم "سفر" براندازم

2 comments:

  1. mohem ineke ye baradar dari ke behesh fekr koni hala farsangha ham azash dur bashi
    unike hamunam nadare chi?!!

    ReplyDelete
  2. هرسال اسفند که دارد می آید...دلم هوایی ِ تو می شود پسرک

    نمیدونم چرا این قدر این جمله به دلم نشست...

    ReplyDelete