
من که باشم که برای تو بگریم؟ من به حال خودم می گریم... به حال تو
...که باید غبطه خورد... من که باشم که سلام دهم تو را... فرزند تو را
...خاندان تو را... اصحاب تو را
...من در برابر مظلومیت تو زیادی کوچکم
...من آنقدر کوچکم که مجلس عزای تو نوستالژی وطن است برایم
...من آنقدر کوچکم که مجلس عزای تو نوستالژی وطن است برایم
می بینی حد و اندازه ی بودنم را؟... که من شرم دارم که باشم و تو
نباشی... که بودن تو چراغ هدایت است و کشتی نجات... که بودن من
همه سردرگمی و سوال... تو فریاد بزنی کجاست یاری دهنده ای که یاری
دهد مرا... و من فکر کنم... کجاست پدری که محرم ها را سیاه پوش تو بود؟... برادری که داغ غم تو بر سینه داشت؟... و من آنقدر کوچک
...بودم که دستم به سینی هیچ نذری نمی رسید
آنقدر کوچک بودم که سهمم از تمام دسته های عزایت، پاهای عریان
...بر خاک بود و صدای زنجیرها
من برای عزادار تو بودن...سیاه تو برتن داشتن، زیادی کوچکم... تمام
...سهم ِ من از تو، حسرت ِ شنیدن ِ صدایی ست که بخواند مرا
...کجاست یاری دهنده ای که یاری دهد تو را؟
No comments:
Post a Comment