نگاهت ميكنم خاموش و خاموشی زبان دارد
زبانِ عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد
چه خواهشها در اين خاموشی گوياست، نشنيدی؟
تو هم چيزی بگو، چشم و دلت گوش و زبان دارد
بيا تا آنچه از دل میرسد بر ديده بنشانيم
زبانبازی به حرف و صوت، معنی را زيان دارد
چو همپرواز خورشيدی مكن از سوختن پروا
كه جفتِ جانِ ما در باغِ آتش آشيان دارد
الا ای آتشينپیكر برآی از خاك و خاكستر
خوشا آن مرغِ بالاپر كه بالِ كهكشان دارد
زمانفرسود ديدم هرچه از عهدِ ازل ديدم
زهی اين عشقِ عاشقكش كه عهدِ بیزمان دارد
ببين داسِ بلا ای دل مشو زين داستان غافل
كه دستِ غارتِ باغ است و قصدِ ارغوان دارد
درونها شرحه شرحهست از دم و داغ جدايیها
بيا از بانگِ نی بشنو كه شرحی خونفشان دارد
دهان "سايه" میبندند و باز از عشوهی عشقت
خروشِ جانِِ او آوازه در گوشِ جهان دارد
........................
و باز هم سایه
و باز هم سایه
No comments:
Post a Comment