July 21, 2016

یادداشت روزانه

یک
یک سر و سامانی باید به زندگیم بدهم. کارهایی را که چند ماه است یا متوقف کرده‌ام یا صرفا پشت گوش انداخته‌ام را باید بردارم بگذارم روی میز و نوبتی بهشان برسم. مثل تمام کردن دو کتابی که روی پاتختی‌ست. مثل خواندن داستان‌های پسره که هی صبوری می‌کند و به رویم نمیاورد که چهارماه است که قرار است هفت تا داستان کوتاهش را بخوانم و نظر بدهم. فیلم تئاترهایی که از ایران آورده ام را باید ببینم. و رُمان آن یکی را هم باید بخوانم.ء

دو
امروز توی راه آفیس وقتی یکی از آهنگ‌های پلی‌لیستم انقدر به وجدم آورد که شروع کردم بالا پایین پریدن و زیگ زاگ یورتمه رفتن، با خودم فکر کردم چقدر من همیشه موسیقی را دست کم گرفته‌ام! و بعد فکر کردم به راحتی میشود حتی از آدم‌ها به آهنگ‌ها پناه آورد. بعد فکر کردم کدام آدمی تا حالا مرا انقدر به وجد آورده که یورتمه بروم؟ اینجای فکرهایم که رسیدم دیگر نزدیک جاهای شلوغ دانشگاه شده بودم و شروع کردم خیلی معمولی و سنگین رنگین شبیه کسی که توی گوشش دارد آهنگ کلاسیک گوش میدهد راه رفتن.ء

سه
دارم سعی میکنم کانسپتی برای خودم تعریف کنم که نامش را گذاشته‌ام "بدرقه‌ی بی‌عزاداری". ایده‌اش را از استتوس یکی توی ف.بوک دزدیده‌ام ولی خیلی هنوز کار دارد. اینکه عزاداری را از رفتن بگیری کار آسانی نیست. آن هم برای من که همه چیز دنیا را همیشه موقتی دیده‌ام غیر از رفتن. برای من رفتن هیچ وقت برگشتنی نداشته. به محض اینکه رفتن را بپذیرم شروع میکنم به عزاداری و ختم و سوم و هفت و چهل و سال گرفتن توی دل خودم. حالا ولی می‌خواهم تمرین کنم که رفتن عزاداری نمی‌خواهد. رفتن بخشی از بودن است. یعنی هر که آمد، هر که بود، روزی میرود. این را مریم که رفت بالاخره یاد گرفتم. ولی خب روش حل مسئله برایم دل نبستن شد، آدم ها را راه ندادن! حالا ولی می‌خواهم به آدم ها اجازه‌ی "بودن و بعد هم رفتن" بدهم. خیلی سخت است ولی باید شدنی باشد. ته‌اش دیدی یک روزی رسید که من مرگ را هم فهمیدم. و توانستم بعد از پانزده سال بپذیرم که آقاجون تمام شده، نرفته.ء 

No comments:

Post a Comment