July 29, 2016

قصه‌ی دخترک

مثل هر روز صبح آهنگ با صدای بلند توی گوشم بود و لیوان قهوه یه دستم و آن یکی دستم توی جیبم و داشتم قدم‌زنان میامدم سمت آفیس. داخل محوطه‌ی دانشگاه شده بودم و چند متری تا ساختمان‌های مهندسی بیشتر فاصله نداشتم که با سفیدی چشم چپم دیدم یک نفر دارد از پشت بهم نزدیک می شود. کمی آمدم سمت راست تا جا باشد که از کنارم رد شود ولی رد نشد. هم‌پای من شد. سرم را چرخاندم سمتش. چیزی گفت که از حرکت لب‌هایش حدس زدم گفت ببخشید؟. دیروز همین موقع‌های روز دخترک دیگری چندمتر آنورتر آمده بود سمتم و آدرس ساختمان محل ثبت‌نام را پرسیده بود. حدس زدم این یکی هم باز آدرس میخواهد. هدفونم را درآوردم. با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت پول خرد دارید؟ قدش از من کوتاه‌تر بود. موهای کوتاه نارنجی داشت. تی شرت یقه گرد بنفش تنش بود. یک کوله روی دوشش بود و یک ژاکت نازک خاکستری توی دستش. انگار که همین الان از مدرسه برگشته باشد. اولش کمی جا خوردم. شروع کردم بیخودی به جیب‌هایم دست زدن و من من کردن. گفتم نمی دونم. چقدر لازم داری؟ گفت هرچقدر که باشه. گفتم بذار ببینم. کوله‌ام سنگین و گنده بود و نمی توانستم یک دستی هم تعادلش را حفظ کنم هم چیزمیزهای تویش را نریزم بیرون. اول کمی تلاش کردم. زیپش باز نمیشد. گفتم میشه اینو یه لحظه نگه داری؟ با چشم‌های کنجکاوش نگاهم کرد و گفت آره حتما. لیوان قهوه‌ام را دادم دستش. کیف پولم را درآوردم. پول نقد کلا یک بیست دلاری داشتم و یک پنج دلاری. بیست دلاری را درآوردم و گرفتم سمتش. متعجب نگاهم کرد. گفت آخه. بعد گفت جدی میگی؟ کیف پول را گذاشتم سرجایش کوله را انداختم پشتم و دستم را دراز کردم سمتش. لیوان قهوه را پس داد. چشم‌هایش درشت و براق شده بود. ولی به من نگاه نمیکرد. دور و بر را نگاه میکرد. انگار دنبال کسی میگشت آن لحظه را نشانش دهد. لبخند زدم. گفت خیلی مرسی. گفتم روز خوبی داشته باشی. گفت شما هم... شما هم روز عالی‌ای داشته باشی. چرخیدم و به راهم ادامه دادم.ء
دستم را گذاشته بودم جای دستانش دور لیوان و صدایی توی سرم میگفت من که برای عالم و آدم قصه توی سرم میسازم، قصه‌ی تو را نمیخواهم بدانم دخترک. سرم را مدام به راست و چپ تکان میدادم ولی تصویر موهای نارنجی‌، چشمان براق و گردنبندش که شبیه اسبی بود که روی دو پا ایستاده، از ذهنم و گرمای دست‌هایش از کف دستم نمی‌رفت. ء

No comments:

Post a Comment