July 24, 2016

و اینچنین فریادها و نجواها ساکت می‌شوند

حرف‌هایی هست برای نگفتن. حس‌هایی هست برای فراموش کردن. بعد یک روزی میبینی یک دیوانه‌ای مثل برگمان برمیدارد سهمگین‌ترینشان را لخت و عور می‌گذارد روبروی چشم‌هایت. انگار گشته باشد و آن ترسناک‌ترینی که چپانده‌ای‌اش ته چاه مغز و دلت و کلی خاک رویش ریخته‌ای را یافته باشد و نبش قبر کرده باشدش برایت. این بار خواب نیستی. در بیداری نشسته‌ای و کابوس‌های واقعی‌ات را دوباره و سه‌باره و ده‌باره زندگی میکنی.ء

No comments:

Post a Comment