میرسد روزی که یاد میگیرم انقدر خودم را سرزنش نکنم. یا شاید یاد می گیرم از موقعیت های سرزنش پذیر اجتناب کنم. یا شاید خودم را آنطور که هستم می پذیرم نه آنطور که باید باشم. شاید یک روزی بنشینم یک گوشه و فکر کنم که من چطور باید باشم و آنطوری که فکر می کنم باید باشم را از کجا آورده ام؟ چه کسی، چه گروهی، چه کتابی، چه کلاسی، چه فرهنگی، چه سنتی، چه اخلاقی به من یاد داده که چطور باید باشم. و دوباره از بالا همه ی آنها را مرور می کنم و آخر هر خط از خودم می پرسم که چرا؟ که چی بشه؟ واقعا اینطور ئه؟
روزی میرسد که صبح که چشمانم را باز می کنم لبخند می زنم. اخم نمی کنم به لیست کارهای نکرده ام که اولین چیزی ست که هر صبح در صفحه مغزم شکل می گیرد. روزی میرسد که لیست کارهای نکرده را پاره می کنم و می افتم دنبال آن مدل زندگی که لیست نخواهد جلو رفتنش. شاید هم یک روزی رفتم از کتابخانه کتابی امانت گرفتم که یاد داده بود چطور از یک ایده آل گرای کمال گرای افراطی به یک فرد معمولی ِ خوشبخت تبدیل شویم.
یک روز می رسد که دلم به حال خودم می سوزد و انقدر برای خودم باید و نباید نمی کنم. می گذارم خودم برود و هر چقدر دلش می خواهد فریاد بزند و گل بازی و آب بازی کند و همه ی پول هایش را آت و آشغال بخرد و هیچ فکر فردایش نباشد و شب اگر دوست نداشت نخوابد اصلا
یک روز میرسد که من با خودم رو در رو حرف میزنم
No comments:
Post a Comment