February 7, 2012

چند سالگی

گاه خودم را نمی شناسم ری را
عوض شده ام یا عوضم کرده اند؟ تو می دانی؟
می خندی...می گویی بزرگ شدی لابد دختر شاه پریون. نگاهت می کنم. کسی قلبم را توی مشتش فشار میدهد. می گویی خط کش بردار خوشبختی ات را سانت کن که فردا که غر زدی نشانت بدهم. می خندم. نه از آن خنده ها که قه قه! از آن لبخند ها که یادم داده اند. حوصله ام را نداری می دانم. خسته ات کرده ام بس که آمده ام و غر زده ام و رفته ام و نمانده ام. تو اما صبوری می کنی با من. فکرم را می خوانی و می خندی. از آن خنده ها که مثل آبشار میریزد روی کله ی غم های آدم. می گویی صبور شده باشی فاتحه ت خوانده است. می گویم الله مع الصابرین. می گویی تو اول "بس" بودنش را بفهم و دست از این در و آن در زدنت بردار. می گویم تو همیشه می آیی این وسط. حتی وسط سجده ها گاهی یا دقیقا آن لحظه که می خواهم نذر کنم یا قول بدهم. می گویی عظمت اقیانوس رو درک نکرده باشی، همه ی عمرت توی همان دو متر ابتدایی دست و پا میزنی و اسمش را می گذاری شنا. می گویم چشم انتظار آن بزرگترین موجم
ری را ... که بیاید و ببرد و نباشم...می گویی... صبر نداری... دیدی؟
می خندم...به خودم و تو که نگاه می کنم، خنده ام می گیرد. از خودم...از تو...از خودم و تو

No comments:

Post a Comment