از این همه اسفند... انتظارهایش برای ما مانده... کدام اسفند آمد و من منتظر نبودم؟ منتظر تعطیلی مدرسه، منتظر تولد تو، منتظر عیدی، منتظر سبزه ی عید که در بیاید، منتظر خرید اولین مانتو، منتظر سیزده بدر های بارانی، منتظر اسکناس های آقاجون، منتظر پیک شادی،...حالا ولی سه اسفند است که می آید و من مدام مسیر فرودگاه امام تا ترافیک آزادی را مرور می کنم. مدام میروم تا دم گیت شیشه ای، آنجا که چمدان های سنگین را می گذاری روی چرخ دستی و چشمانت دور دور می کند لا به لای صورت ها و دست ها که کدام چشم به راه تو بوده و کدام دست...کدام دست آنقدر شبیه دست توست که هروقت دلت تنگ بشود دست هایت را نگاه کنی و آه بکشی... سه اسفند است که من بی قرار ِ بی قراری ِ صندلی های هواپیمام... وقتی نیم ساعت ِ آخرش قلبت را انگار کسی توی مشت هایش می فشارد... از این همه اسفند...نازنین... انتظارهایش برای ما مانده...
No comments:
Post a Comment