ساعت 12 شب، توی کتاب چهره برام پیغام گذاشتی. یه فایل فرستادی. بازش می کنم. داستان کوتاه ئه. نوشتی که همین الان نوشتمش...داغ ِ داغ ئه. و من یادم می افته به اون روزی که وسط چهارچوب در خونه مون
.وایستاده بودی... داستان هات رو آورده بودی بخونم
.وایستاده بودی... داستان هات رو آورده بودی بخونم
دیروز... حس عجیبی داشتم. حس عجیب.. متفاوت... متفاوت از همه ی این روزها و
سال ها ولی نه متفاوت از گذشته... حسِ ایران... خیلی حس ِ ایران... توی آینه دستشویی دخترا زل زده بودم به قیافه ی خودم و فکر می کردم چی عوض شده؟ چرا این حس دیگه حس هر روزم نیست؟ چرا دیگه تو راه برگشت خونه اونجوری قدم برنمی دارم و آهنگ گوش نمیدم؟ چی عوض شده؟
امشب... داستانت...جواب سوالم نبود...ادامه ی حس بود... شاید هنوز امیدی باشه... شاید تو چمدون ِ برگشت همه ی این حس ها رو بچپونیم و برگردیم
...دلم روشن ئه... دلم
پ.ن: چند دقیقه پیش داشتم دنبال یه مقاله می گشتم تو لیست جستجو یه مقاله آورد از یه سری ایرانی که توی مجله ی شیمی و مهندسی شیمی ِ ایران چاپ شده بود. رفتم تو
سایت مجله دور زدم کلی
سایت مجله دور زدم کلی
پ.ن2: اینا نشونه ست؟ نشونه ی چی؟
No comments:
Post a Comment