January 5, 2013

در هوایت بی قرارم... بی قرارم روز و شب

ساعت 12 شب، توی کتاب چهره برام پیغام گذاشتی. یه فایل فرستادی. بازش می کنم. داستان کوتاه ئه. نوشتی که همین الان نوشتمش...داغ ِ داغ ئه. و من یادم می افته به اون روزی که وسط چهارچوب در خونه مون 
.وایستاده بودی... داستان هات رو آورده بودی بخونم

دیروز... حس عجیبی داشتم. حس عجیب.. متفاوت... متفاوت از همه ی این روزها و
سال ها ولی نه متفاوت از گذشته... حسِ ایران... خیلی حس ِ ایران... توی آینه دستشویی دخترا زل زده بودم به قیافه ی خودم و فکر می کردم چی عوض شده؟ چرا این حس دیگه حس هر روزم نیست؟ چرا دیگه تو راه برگشت خونه اونجوری قدم برنمی دارم و آهنگ گوش نمیدم؟ چی عوض شده؟ 

امشب... داستانت...جواب سوالم نبود...ادامه ی حس بود... شاید هنوز امیدی باشه... شاید تو چمدون ِ برگشت همه ی این حس ها رو بچپونیم و برگردیم

...دلم روشن ئه... دلم

پ.ن: چند دقیقه پیش داشتم دنبال یه مقاله می گشتم تو لیست جستجو یه مقاله آورد از یه سری ایرانی که توی مجله ی شیمی و مهندسی شیمی ِ ایران چاپ شده بود. رفتم تو 
سایت مجله دور زدم کلی

پ.ن2: اینا نشونه ست؟ نشونه ی چی؟

No comments:

Post a Comment