خیلی وقت است که ننوشته ام. از آن موقع تا حالا خیلی اتفاقات افتاده. خیلی اتفاقات خیلی مهم. ولی الان نمی خواهم از آن ها بنویسم. یعنی دقیقا نمی دانم چه می خواهم بگویم همه ش حس است. آن حسی که می آید سراغت و یکهو خودکار برمیداری یا می نشینی جلو مانیتور و شروع می کنی به تایپ کردن
یکی از خوبی های زندگی برای من همیشه این بوده که هرچه برایش برنامه ریزی کرده ام و قانون گذاشته ام و پیش بینی کرده ام و قصه ی از پیش نوشته ام... همه را وقعی ننهاده و هرطور که دلش خواسته هر بلایی (خوب یا بد) سرم آورده. یعنی آن وقتی که فکر می کردم اگر فلان اتفاق بیفتد از غصه میمیرم کک ام هم نگزید وقتی اتفاق افتاد و آن وقتی که فکر کردم بعد از اینکه این شد و آن شد و امتحان کندیدیسی کوفتی به خیر گذشت می شوم خوشبخت دو عالم و می روم سفر و همه ی کتاب های عالم را می خوانم و چه و چه باز هم انگار نه انگار... بعد یکهو می آید سر یک اتفاق کوچک که هیچ جای تقویم جا نمی شود هم چون بهت حال میدهد که تا مدت ها توی ابرهایی و دلت نمی خواهد پایین بیایی. یا وقتی فلانی فلان چیز را می گوید میروی کز می کنی یک گوشه و یک هفته غصه اش را می خوری و همیشه ته دلت می ماند که من که مراعات همه را می کنم چه خوب آدم ها دلم را می شکنند
خلاصه که همه ی این ها را گفتم که بگویم این روزها زندگی ام بیش از پیش غیرقابل پیش بینی ست. هیچ چیزی آنطور که فکرش را می کردم نیست و شاید - بزنم به تخته- هشتاد نود درصد چیزها بهتر است از آن چیزی که خیالش را کرده بودم. مسخرگی داستان البته این جاست که برخلاف همه دخترها که آینده را گل و بلبل می بینند و همیشه اتفاقات خوب و صحنه های عاشقانه قرار است در آینده دور یا نزدیک اتفاق بیفتد من از همان بچگی ته همه ی خیال هایم تلخ بوده است. نمی دانم تاثیر کدام فیلم، کتاب یا هر چی که هست من همیشه قهرمان ناکام خیال های عاشقانه بوده ام. و همیشه تر از آن به قول پریسا ترسیده ام از آنکه این فانتزی مزخرف ام به حقیقت بپیوندد و باز به قول پریسا ته ش بشوم همان تصویر 40 سالگی کنار آباژور با کتاب و قهوه و آن عینک کائوچویی که آن وقت ها که خیال پردازی اش را می کردیم مثل الان ها مد نبود. و سیگار البته که خوب سر این یکی با پری سا و بهاره به تفاهم نرسیده بودیم. خلاصه که هرچه من خیال کرده ام نشده: خوب یا بد...نشده! همه ش جور دیگری شده و من این روزها دغدغه ام فهمیدن جورهای دیگر است. مائده ماندن در
.وسط جورهای دیگراست
بعد بین همه ی این شلوغی ها هنوز خوشحالم که من هیچ وقت رویای مشترکی با دور و بری هایم نداشته ام. خوشحالم که درست وقتی شروع کردم به بی اعتنایی به قواعد زندگی، زندگی -درست مثل هرآدم نمک نشناس دیگری- شروع کرد روی خوش نشان دادن. یک روزی در زد و گفت شما این بسته را سفارش داده بودین؟ و من ماه ها روبروی بسته نشسته بودم و داشتم برآورده شدن خیلی
.چیزها را هضم می کردم
.وسط جورهای دیگراست
بعد بین همه ی این شلوغی ها هنوز خوشحالم که من هیچ وقت رویای مشترکی با دور و بری هایم نداشته ام. خوشحالم که درست وقتی شروع کردم به بی اعتنایی به قواعد زندگی، زندگی -درست مثل هرآدم نمک نشناس دیگری- شروع کرد روی خوش نشان دادن. یک روزی در زد و گفت شما این بسته را سفارش داده بودین؟ و من ماه ها روبروی بسته نشسته بودم و داشتم برآورده شدن خیلی
.چیزها را هضم می کردم
اصلا همه ی این ها رو ول کن. پری روز یه کمی بعد از سحر کتاب قمارباز داستایوفسکی رو تموم کردم. مثل همه ی پایان کتاب ها مزه اش تا یکی دو روز زیر زبانم بود. ازآن عاشقانه های روسی که آنجور دخترک نوجوانی هایت را بیدار می کند و این یکی پایان عجیب خوبی داشت
الان دارم گتسبی بزرگ رو می خونم. هنوز دستم نیومده که چه جور چیزی ئه ولی توصیف هاش رو دوست دارم و دلم می خواد با این آقای راوی یه روز بشینیم رو پیشخون یه کافه که رو به خیابونه قهوه بخوریم. یعنی هر کدوم انگشتامونو حلقه کنیم دور لیوان گنده قهوه (نه از این فنجون ریزا که زودی تموم شه و مجبور شی پاشی بری) و زل بزنیم به آدمایی که رد میشن. و هر چند دقیقه یه بار یکی مون بگه اونو می بینی؟ اون یکی بگه اومممم و بعد شروع کنیم قصه پردازی راجع به زن دامن پوشی که با سرعت رد می شد و باد تو موهاش میزد. یا اون آقای کلاه به سر که آفتاب کلافه ش کرده بود. یعنی راوی این کتاب خوراک اینجور کافه نشینی هاست. ته ش هم بدون خداحافظی هرکدوممون کله مونو بندازیم پایین بریم یه ور و من فکر کنم یارو باید نویسنده میشد. و برگردم که بپرسم شاید باشه و ببینم که رفته
No comments:
Post a Comment