July 18, 2013

یکی بود که من نبود


 یه روز یه دختری بود با دست های جوهری که همه دنیاش توی یه مشت کاغذ و کتاب و یه ایوون ِ رو به خیابون خلاصه میشد. دختر دست جوهری ِ قصه ی ما که همیشه لای یه مشت داستان خیالی از آدمای واقعی بزرگ شده بود وقتی لباس سیندرلا رو تنش کردن اول زل زد به تصویرش تو آینه و بعد خندید. فهمید که چقدر آدما هم قد و اندازه ی رویاهاشون میشن. لباس سیندرلا خیلی از قد و قواره ی رویاهاش کوچیک تر بود. خیلی....ء

No comments:

Post a Comment