دلم می خواهد به جای همه ی کارهایی که در آن سه صفحه لیست کرده ام، بروم تیاتر پروانگی را در سالن قشقایی ببینم. بروم کافه های گاندی. یک نفر از سال های دور را پیدا کنم و این کتاب یوسف آباد خیابان سی و سوم را که دیشب می خواندم بهش هدیه بدهم و بگویم ببین فقط ما نبودیم که آنطور زندگی کردیم و فکر کردیم . ببین لیلا جاهد هم درست از یک سنی شروع کرد به خیابان درمانی. ببین که جوانی من و تو چگونه تکثیر میشود. ببین سامان اینجا نوشته که باید از همه ی ما آزمایش خون بگیرند تا معلوم شود چقدر تهران در خون مان داریم
می دانی؟ من همیشه موقع چمدان بستن رازی دارم. رازی که 5 سال است موقع چمدان بستن راهش را از لا به لای پاکت ها و جعبه ها پیدا می کند و می آید صاف می نشیند بین چمدان سیاه و چمدان خاکستری. و بعد من آرام و بی صدا میروم سراغ تمام چیزهایی که دوستشان دارم. چیزهایی که هیچ وقت نفهمیدم کاربردشان چیست ولی برای آرام کردن این دل لامصبم هی با خودم کول کردمشان از آن خانه به این خانه. از این کشو به آن کشو. از این جعبه به آن جعبه. میروم از لابلای همه صندوق ها پیدایشان می کنم و می چپانمشان لای لباس ها و کتاب ها و سوغات ها. جوری که دیده نشوند. فقط باشند. و رازم که حالا با آن لبخند رضایتش لم داده به چمدان خاکستری، دستش را می کشد روی در جعبه ی سیاه چرمی ام و زیرلب می گوید شاید هم دیگر برنگشتی

No comments:
Post a Comment