آن موقع ها 12-13 سالم بود. مادرم مدیر داخلی یکی از مهدهای بهزیستی بود. تابستان ها تقریبا هر روز با هم میرفتیم سرکارش و عصرها برمی گشتیم. محل کارش ساختمانی بود وسط یک پارک بزرگ. کمی آنورترش هم توی همان پارک، ساختمان کانون پرورش فکری بود. من تمام روز را توی کانون بودم . سالن بزرگی بود که دیوارهای دورش از زمین تا دوبرابر قد من قفسه های کتاب بود. برای گروه های سنی مختلف کتاب ها را چیده بودند. یادم می آید که کل آن تابستان من هر روز از صبح تا حوالی ساعت 2 که برویم خانه آنجا کتاب می خواندم. تقریبا تمام کتاب ها را خوانده بودم. آنجا بود که سه گانه ی "کوه های سفید، شهر طلا و سرب و برکه آتش" را خواندم. بیرون ساختمان کانون، راه ماشین رویی بود که می رفت سمت ساختمان محل کار مادرم. کنار این راه، باغچه ی طولانی ئی بود پر از گل. بیشتر گل ها رز قرمز بودند. از آن رزهای قرمز مخملی. باغبانی که نمی دیدمش هر روز صبح کل باغچه را آب میداد. من وسط های خواندن کتاب ها میرفتم سراغ باغچه. تک تک گل ها را بو می کردم. یادم هست ولی که بوی خاک نم خورده ی باغچه بر همه ی بوهای دیگر غالب بود. اینطور بود که من که همه ی خاطراتم را با بوها از بر میکنم، خاطره ی آن تابستان کانون و آن همه کتاب و رویا و تصویر در مغزم توی بوی خاک خیس باغچه پیچیده شده. برای همین هم دیروز توی محوطه ی دانشگاه از کنار باغچه که رد شدم. بوی خاک خیسش تمام این خاطره ها را زنده کرد. تصویر تک تک رزهای مخملی. من ِ13 ساله در مانتوی کرم گشاد و بلندی که اندازم نبود و آن همه
تصویر که از سه پایه های جان کریستوفر داشتم.
سال بعدش من از طرف همان کانون فرستاده شدم برای داوری جشنواره فیلم فجر کودکان و نوجوانان. به غیر از آن جلیقه آبی که بهمان داده بودند و یک هفته مدرسه نرفتن که همیشه پُزش را میدادم، افتخار آن سال هایم دیدن عباس کیارستمی از نزدیک بود. آمده بود برای اکران "خانه دوست کجاست". بعدها که بزرگتر شدم و شعورم بیشتر شد فهمیدم آن دوبله ی زنده هم که یک شب برایمان رفتند از آن تجربه های یک بار در تمام زندگی بوده! فیلم راجع به یک سری کوتوله ی موقرمز بود. کل سالن سینما تاریک بود و فقط یک شعاع کمرنگ نور انداخته بودند روی دوبلورها و میکروفون هایشان. من آن موقع 14 سالم بود و قیافه ی تک تک پسرهایی که توی گروه داوران بودند را خوب به یاد دارم
No comments:
Post a Comment