October 16, 2014

...بمیرُم تا تو چشم ِ بد نبینی

می دانستم که باید بیایم پیشت. از آن طرف هم می دانستم که نباید به این سادگی ها هم باشد. یک صبح تا عصر طول کشید تا خودم را جمع کنم و برگردم پیش تو. تو بودی که یادم دادی دوست داشتن یعنی بودن، آن موقع که باید. هرچه دو-دوتا می کردم مساوی چهارتا نمی شد. تو وزنه ی سنگین آن طرف معادله بودی وهرچیزی را این کفه می گذاشتم جُم نمی خورد. همه ی این ها را در آن صبح تا عصر فهمیدم

در آن صبح تا عصری که سوپ می پختم و آب پرتقال می گرفتم. همان آب پرتقال-نارنگی هایی که این بار که سرما خورده بودم هر سه ساعت یک بار می آوردی توی اتاق

می دانستم که باید بیایم پیشت ولی انگار فلج شده بودم. در مغزم همه با هم حرف می زدند و در اطرافم سکوت بود و سکوت

وقتی بالاخره صدای خودم را شنیدم که "من باید بروم". قلبم ریخت. چند ساعت بعد که اجازه ی استاد و بلیط را گرفته بودم، انگار کره ی زمین کوچک شده بود. انقدر کوچک که توی مشتم جا میشد. حسی که داشتم درست نقطه ی مقابل حس دفعه ی اولی بود که بیست ساعت پرواز کردم و آمدم اینور کره ی زمین. من و تو حالا یک اقیانوس بینمان نبود. بیست و چهار ساعت بینمان بود

وقتی پای تلفن بهت گفتم که دارم می آیم پیشت... صدایت... آاخ... صدایت... و بعد نمی دانم درست شنیدم یا مغزم از خودش ساخت که گوشی را داشتی می دادی به خاله گفتی "دارد می آید...برای من دارد می آید". می خواستم بلند بگویم نه... من برای خودم دارم می آیم. من را انگار کنار تو تعریف کرده اند. دارم می آیم که خودم باشم. این دختری که این طرف کره ی زمین روزی چهار تا اس.ام.اس می زند من نیستم

می دانستم که باید بیایم پیشت. می دانستم که باید بیایم باشم. باشم کنار تو...  برای خودم ولی

نوشته شده پشت پرینت بلیط اینترنتی
ساعت 9:40 شب
سوم ژوئن 2014
یه جایی بالای اقیانوس اطلس

No comments:

Post a Comment