October 2, 2014

دنیاهای من

دیشب خواب عجیبی دیدم. اصلا چند وقت هست که خواب های علمی-تخیلی زیاد می بینم. نمیدانم کجای مغزم دست کاری شده که از خواب های رئال ِ برگرفته از حوادث روزانه سوئیچ کرده به خواب های علمی-تخیلی شامل مضامینی که به قول یاروگقتنی در خواب هم نمی شود دید! خلاصه که خواب دیشبم حتی توضیحش سخت است. خواب دیدم من و یکی از پسرخاله هایم یک سری وسایلی داریم شامل یک عدد عینک عجیب غریب و یک چیزی مثل دوربین های عکاسی قدیمی که چراغ گنده گوشه سمت راستش دارد برای فلاش زدن. بعد وقتی من عینک را به چشم میزنم و او دوربین را جلوی صورتش می گیرد، بعد از چند ثانیه که من به فلاش دوربین زل می زنم هر دوی ما وارد یک دنیای دیگری می شویم. این دنیا تمام پس زمینه اش مشکی ست و آدم ها و اشیاء را بیرون زده از آن پس زمینه ی مشکی می بینی. حالا ویژگی این دنیا این است که هرچه من (یعنی کسی که عینک را به چشم زده) فکر کنم آنجا بوجود میاید و یا اتفاق می افتد. توی خواب کمی طول کشید تا دستم بیاید که چطوری متمرکز فکر کنم که بتوانم کنترل کنم اتفاق های آن دنیای زمینه مشکی را. و بعد ماجرا همینطور جلو رفت. من و یک سری آدم دیگر که آنجا بودند (و می فهمیدی که آنها هم جایی عینک به چشم زده اند)، داشتیم غرق می شدیم در حس خدا بودن (به نوعی) و کنترل داشتن و خلق کردن. که آخرش فهمیدیم در واقع ما تماما کنترل حوادث را بدست نداریم و هرچه فکرهای مختلفی می کنیم، ته ش فکرهایمان (که همان اتفاقات دنیای زمینه مشکی ست) به یک جا ختم می شود. و آخرهای ماجرا فهمیدیم که در واقع یک نفر
دیگر دارد قصه ی فکرهای ما را می نویسد. و آن یک نفر همان کسی ست که دوربین عکاسی با آن فلاش گنده اش دستش بود

از وقتی بیدار شدم درگیر این خوابم. درگیر حس عجیب وارد یک دنیای دیگر شدن. این شد که نشستم فکر کردم دیدم من واقعا هم همیشه در چند دنیای موازی زندگی کرده ام. دنیاهایی که خیلی هایشان باهم هیچ تلاقی ای نداشته. از دنیاهایی که در مدرسه برای خودم خلق کرده بودم که بگذریم*، از وقتی رفتم دانشگاه این دنیاها جدی تر و پررنگ تر شدند. دنیای شریف و مهندسی شیمی یک طرف. دنیای گروه تیاتر و آمفی تیاتر یک طرف دیگر. حس زل زدن به فلاش دوربین قدیمی و وارد دنیای پس زمینه مشکی شدن خیلی شبیه حس وقتی بود که در آمفی تیاتر شریف را باز می کردم، می آمدم تو. هنوز چشمم به تاریکی عادت نکرده یک سلام بلندی می دادم و یکی که تنها توی یکی از صندلی
.های قرمز ردیف آخر نشسته بود می گفت سلام. چته داد میزنی؟  یا مثلا می گفت بچه ها پشت اند

از آنطرف دنیای مدرسه ی رامین راد بود و مشاوره کنکور بودن و سر و کله زدن با بچه های پیش دانشگاهی که سال بعدش که آمده بودند شریف کلی طول کشید جلوی بوفه خانم معرفت گفتن را از دهانشان بیاندازم! و حتی سال بعدش ماجراهایی که با آن جغله های اول دبیرستانی داشتم که یک روز که معلم المپیادشان  که یک پسربچه علامه حلی ای بود زود آمده بود و من و او با هم مجبور شدیم ده دقیقه تنها توی دفتر معلم ها بشینیم، چه الم شنگه ای راه انداختن که فلانی (اسمش یادم نیست ولی پسره را به اسم کوچک صدا می زدند) عاشق معرفت (پشت سر
.به من می گفتن معرفت) شده

دنیای معلم خصوصی بودن و ماجراهای بچه هایی که اتاق خواب هایشان محل قرارمان بود. با هم ریاضی و فیزیک می خواندیم. آن دو تا پسربچه ی علوم انسانی که بهشان ریاضی درس می دادم و مادرهایشان مدام برایمان چای می آوردند و من از خجالت دست شویی های خانه مردم به آن چای های خوش عطر لب نمی زدم. یا آن شاگرد تپلم که یزدی بود و روی میزی که درس می خواندیم پر بود از شیرینی هایی که اسم همه شان را هیچ وقت یاد نگرفتم. یا  آن اولین شاگردم که همسن من بود و مدام برایم از دوست پسرش حرف می زد و نمی گذاشت دو تا تست شیمی با هم بزنیم. یا مادر آن دخترکی که عاشق کریستانو رونالدو بود که بهترین نسکافه های دنیا را برایم درست می کرد. و بعد من عاشق زنگ تفریح های نسکافه خوری بودم که سپهرداد -برادر پنج ساله ی دخترک- می آمد پیشمان و با آن لباس خواب سرهمی ش که اینجا و آنجایش پر بود از خرس های کوچولو از سر و کولمان بالا می رفت. یادم هست آن چند ماهی که به دخترک درس میدادم تقرییا هرچه
.درمی آوردم از لوازم التحریری ِ دولت برای سپهرداد اسباب بازی و چیزهای هیجان انگیز می خریدم

.از آن طرف دنیای جیران و کلاس داستان نویسی که با هم می رفتیم

.آن طرف تر خزر بود و تئاترهای گاه به گاه و نمایشگاه کتاب و چنار و کتاب های جدید و شعر و اتوکد و معماری و حرف های طولانی

آن طرف تر هم پریسا و بهاره و دانشگاه تهران و علم وصنعت و منی که از دبیرستان با خودم کول کرده بودم و لای پنبه نگه داشته بودمش
.برای پریسا. برای پریسا و چهارشنبه سوری و راه رفتن توی ولیعصر و جوراب و نرگس و عیدی خریدن برای این و آن


.نگاه که می کنم من همیشه دنیاهای موازی زیادی داشته ام


پ.ن: دیدم نمی توانم به این راحتی ها هم از دنیاهای مدرسه بگذرم. سوم راهنمایی که بودیم من و فائقه یک چیزی داشتیم با هم به اسم "بی" . بی دنیایی بود که فقط من و فائقه ازش خبر داشتیم. البته در شروعش هرکداممان بی های خودمان را داشتیم. می نشستیم ساعت ها برای همدیگر تعریف می کردیم که در بی چه اتفاقاتی افتاد. با جزئیات. اتفاقاتی که شخصیت هایی داشتند که حالا هر دو خوب می شناختیمشان. و نسبت های ثابتی با ما داشتند. آخرهایش بی های من و فائقه کم کم مرز مشترک پیدا کردند. یکی دو تا از شخصیت هایمان با هم دوست شده بودند یک جوری . یادم هست که بکن بائر در بی پدر فائقه بود. و مدت ها می نشستیم از روی عکس هایش شباهت هایشان را پیدا می کردیم. و آخر سر هم در اولین روز سال 2000 میلادی بچه ای در بی متولد شد که اسمش را گذاشته بودیم کریستین. آن موقع ها قرار بود روز اول سال 2000 اتفاق مهمی بیفتد و کامپیوترها منفجر شوند و دنیا تمام شود و چه و چه. و یک جایی در اخبار خوانده بودیم که به
.بچه هایی که در تاریخ 1/1/2000 متولد می شوند جایزه بزرگی می دهند

No comments:

Post a Comment