September 26, 2014

پاییز، هایکو و ماکارونی ِ مدیترانه ای

بالاخره باران آمد. تمام این چند روز توی دلم غُر میزدم که آخر پاییز باشد و باران نیاید؟ بگذریم که امسال انقدر همه از پاییز عکس گذاشتند و نوشتند و شعر گفتند و این ها که گند ِ این یکی هم درآمد! خلاصه امروز بارانی بود

عصری یعنی حوالی سه و اندی بعد ازظهر کیفم را انداختم روی شانه ام و لخ لخ راه افتادم توی کوچه های خیس راه رفتن. ناهار نخورده بودم. این شد که سر چهارراهی بین دانشگاه و خانه رفتم توی رستورانی دو نبش با شیشه های دودی. خانمی که دم در ایستاده بود نگاهی بهم کرد و چیزی نگفت ولی توی نگاهش سوال بود. حالا همیشه این موقع ها نگاه می اندازد ببیند چند نفرید بعد می گوید خوب یه میز سه نفره (مثلا)؟ این دفعه فقط نگاه کرد. خوب را هم نگفت. من سرم را نمی دانم چرا پایین انداختم و گفتم می توانم یک میز بگیرم برای یک نفر. نگاهم به کاغذ جلویش بود که نقشه ی رستوران بود با میزهایش اینجا و آنجا. یک سری میزها را خط زده بود. کنار میزهای خط خورده با ماژیک اسم گارسون مربوط به آن میز را نوشته بود. گفت بله معلومه که می تونی! و بعد خواست که دنبالش بروم. من را نشاند یک جایی که مبل نیم دایره ی چرمی داشت دور یک میز کوچک دایره ای. خیلی جایم را دوست داشتم. کاپشنم را هم گرفت که برود آویزان کند. گفت میگذارمش آنجا. با دست به انتهای رستوران اشاره کرد. من حواسم پیش ضمیری بود که برای کاپشنم به کار برد. سوم شخص مفرد مونث. کاپشن بدست دور شد. این کاپشن نازک آبی آسمانی را چند هفته پیش وقتی قرار بود یک جایی خارج از شهر تله کابین سوار شوم بروم بالای کوه، از یکی از مغازه های پایین کوه خریدم. هوا بیش از آنچیزی که فکرش را کرده بودم سرد بود. هر چه داشتم و نداشتم را پوشیده بودم باز هم تیلیک تیلیک می لرزیدم. این شد که این کاپشن آبی آسمانی و یک جفت دست کش و یک جفت جوراب خریدم آنروز. دختره داشت کاپشنم را آویزان می کرد. هنوز قانع نشده بودم که کاپشنم دختر است. هرچه فکر می کردم میدیدم از این پسربچه های هفت هشت ساله ی تُخس است که همیشه زانوهایشان زخمی ست. منو را کشیدم جلوی خودم. با اینکه می دانستم چی می خواهم بخورم باز طبق معمول همیشه شروع کردم کل منو را برانداز کردن. چک کردم که همه ی غذاها سرجایشان باشند. پسرک آمد. نوشیدنی لیمو و نعنا سفارش دادم که فعلا برود و یک کم دیرتر بیاید. داشتم پیش غذاها را مرور می کردم. آمد. لیوان پُر با برگ های تازه ی نعنا را گذاشت جلویم. سفارشم را گرفت و رفت
غذا را که آورد سرم توی کتاب هایکوی پاشایی و شاملو بود. ماکارونی مدیترانه ای را گذاشت جلویم. دهنم آب افتاده بود. این ماکارونی را حتی از ماکارونی های خودم و خاله گلی بیشتر دوست دارم. نارنجی و قرمز و تند قاطی با مزه ی پنیر و زیتون های ترش یونانی. با هر چنگالی که توی دهانم می کنم لب هایم می سوزد و ته دلم غنج میرود. فکر می کنم یعنی می توانم یک روز یک ماکارونی ای درست کنم که هم آنقدر تند باشد که لب هایت بسوزد هم آنقدر تند نباشد که نتوانی بیشتر از یکی دو قاشق بخوری. همین طور که دارم با ماکارونی ای که خیلی هم خوردنش بی دردسر نیست کلنجار می روم، از این طرف هایکوهای کتاب را می خوانم. بعضی هایشان عالی ست. یعنی انگار یک چیزی می آید می رود توی بدنت و بعد انگار خالی می شوی. فقط می توانی زل بزنی به روبرو و چند ثانیه مبهوت ِ چیزی که خوانده ای باشی

............................
،دکه یی
- !وزنه ها روی کتاب های مصوّر
.باد ِ بهار

No comments:

Post a Comment